روزهای قشنگی دارند با سرعت سپری میشوند ... چه سرعت عجیبی!!

استاد توصیه میکنند به تفکر ... یک راه عملیاتی به قول خوشون ساده هم معرفی میکنند ... هر اندیشه ای که به ذهنتون رسید و هرکاری که خواستید انجام دهید ... از خودتون بپرسید " خوب بعدش چی؟" اگر تونستید این سوال رو اونقدر از خودتون بپرسید که جوابش راضیتون کنه ... اون کار ارزش انجام دادن داره ...

حقیقتا این راه عملیاتی ساده چه بیرحمانه زیراب بسیاری از عملکردهای زندگی ام را تا کنون زده است ...

خوب بعدش چی؟ یعنی هر انگیزه دنیوی رو هواست ... رو هوس است ...

و من بسیار می ترسم برای فردایی که می آید و من در میدان هزاران آزمون سخت باید یادم بماند که این سوال رو از خودم هربار بپرسم.

وقتی مادر پیرت با عادتهای خاص دوران پیری - آستانه صبرت را تحریک میکند.

وقتی همسرت با مشغله های دائمی بی پایان خود - گاه حضورت را فراموش میکند.

وقتی دخترت با مسائل بغرنج بلوغ دست و پنجه نرم میکند.

وقتی قوم پرجمعیت شوهرت با تنوع فراوان فرهنگی و اجتماعی - ترا به میدان غیبت و سوءتفاهمات میکشاند.

وقتی قوم خودت - دخترت را به چالش حجاب و نماز و ماهواره می کشاند.

هفت سال بود که با زندگی در تهران ازین دغدغه ها دور بودم ... این روزهای خوش ماه مبارک آخرین این روزهای تنهایی و فراغت از گناهان اجتماعی ست.

فردای ماه مبارک با سرعت می رسد ... تازه آنهم فردایی که شیطان خشمگین و لجام گسیخته با همه قوای خود- به فرزند انسان حمله میکند ... تا آثار یک ماه عبادت و تلاش را به یک دهه نرسیده نابود کند ...

و من باید در این فردا - میدان مبارزه جدیدی را آغاز کنم ...

می ترسم - چون در این هفت ساله برای نابود کردن رذیله ای و ایجاد ملکه ای - تلاشی نکردم ... برنامه ای نداشتم ... می ترسم چون حتی روند ناگزیر بد شدن خودم را در جریان محبتهای بی دریغ نسبت به دنیا - مانع نشدم ...

خدایا به حق رمضان - مرا آمرزیده از این ماه بیرون بیاور ... تا توان مبارزه با نفسی برایم باقی بماند.