سلام
بلاخره رمضان مبارک رسید ...
روزهای گرم و طولانی تابستون در همراهی رمضان, لحظات سخت و شیرین رو ایجاد کرده ... شمیم زهرا روزه اولی شده و برنامه شبانه روز ما کلهم به هم ریخته ... صبحها تا پنج - شیش صبح بیداریم و بعد با هم میخوابیم ... اگه تلفنها و زنگهای گاه و بیگاه آدمهای دور وبر بذاره منم مث شمیم زهرا میرم تا سه - چهار بعدازظهر ... اما دریغ
هرچی به این وروجک میگم تو میتونی تا هفت بعدازظهر بخوابی - تو گوشش نمیره ... انگار فرصت زندگی کردن کم داره ...
هرچند که منم باید باورم بشه فرصت زندگی کمه - خیلی کمه ...

توی یک ماه گذشته چندتا فیلم از کشورهای مختلف تو تلویزیون دیدم با محوریت - حوادث ناگواری که آدمها رو به ته خط زندگی می رسونه ... مث کشتی که غرق میشه - هواپیمایی که در حال سقوطه - طوفانی که همه شهر رو بهم ریخته ...
توی هیچکدوم ازین فیلمها در آخرین لحظات دست و پا زدن انسان بین مرگ و زندگی - کسی اسمی و یادی از صاحب جهان هستی و تنها عامل نجات و رهایی نمیکنه ...
کارگردان لحظات زیبایی از فداکاری - صبر - مقاومت - امید و ... رو توی این فیلمها به نمایش میذاشت ... اما یک جای کار همشون می لنگید ... خوش بینانه اش اینه که نه از روی قصد بلکه به این جهت که همه اینها ساخته ذهن آدمهایی بود که شاید هیچ وقت لحظات مشابه حوادث فیلمهاشون رو تجربه نکرده بودند و الا یک چیزی قطعی و انکار ناپذریه ... و آن اینکه

در جای جای قران کریم آیات متعددی ذکر شده که خدواند می فرماید ... وقتی کشتی های شما در حال غرق است و وقتی در شرایط سخت ابتلا قرار دارید خدا رو صدا میزنید و وقتی به سلامت از خطر عبور میکنید همه چیز رو فراموش میکنید
این تعابیر صرفا برای باورمندان به خدا نیومده - خطاب بعضی از این آیات کافرین هستند ...
و این تعابیر برای بعضی از افراد و یا در بعضی از شرایط نیست ... بلکه طبق نص صریح قرآن - در تمامی شرایط اضطرار و خطر بین مرگ و زندگی و برای همه افراد بشر این آیات صادق است ... که آدمی با هر اعتقاد توحیدی یا مادی یا شرک آلود یا الحادی و ... وقت اضطرار - خدا و آنهم خدای واحد بی شریک رو صدا میزنه و این فطری بشر است و یکی از راههای اثبات فطری وجود خدا که در احادیث ائمه نیز آمد است ...

مشابه این اشتباهات گاه در فیلمهای خودی هم میافته - شاید ما هم فکر میکنیم حرف زدن از خدا - حرف زدن از کریشه هاست شاید می ترسیم باور به یک نیروی غیبی - تلاشها و فداکاریها و باورهای انسانی ما رو تحت شعاع خودش قرار بده و کم رنگ کنه ... آیا واقعا اینگونه است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/10ساعت 2:17  توسط راضیه | 

سلام علیکم

نه اینکه هروقت کم میارم بیام سراغ وبلاگ ... منتهی چه کنم که نق زدن تو وبلاگ بدجوری ملسه ... دست خودم نیست ... حالا نگران نشید زیاد نق نمیزنم ... موضوعیت نق مهم نیست ... مهم نتایج به دست اومده ست ... 

شاید تنها نکته که گفتنش خالی از لطف نباشه اینه که گاهی حرفی رو میشنوی - ولی سالها بعد اون رو میفهمی

دیروز وقتی به اتفاقات دور و اطراف فکر میکردم - حس کردم تونستم قدری فقط قدری معنای" ان مع العسر یسرا" رو بفهمم ... یعنی معیت و همراهیش رو بفهمم ... 

اخه استاد می گفت اینطور نیست که بعد از هر سختی راحتی باشه ... بلکه حقیقت اینه که همراه هر سختی راحتی هست ... و این همراهی همیشه در هنگامه بلا قابل درک نیست ... 

ولی چقدر شیرینه میشه که آدمی این همراهی رو در اوج بلا - درک کنه و مزه مزه کنه ... 

گاهی در موقع بلا - کم صبر میشی و با اینکه میدونی - خیری در اون نهفته ست - دست به دعا بر میداری که خدایا این بلا را از سر من بردار ... چون اونقدر شکیبا نیستی که نتیجه اون رو شاید در چندسال آینده ببینی ...

اما خدایا! امروز من باوجود روانی خسته و دردمند از روزهایی که میگذرد - همه خیر و برکت - این امتحانت رو یکجا میخوام ... دیگه از راههای نیمه رفته  و نعمتهای نیم خورده - خسته شدم ... من همه نعمت و همه هدایت این ابتلا رو میخوام ... سخته سخته سخته گفتنش - اما مرا صبور و شکیبا قرار بده - تا ته خط ایصال به مطلوب برم و کم نیارم و جزع و فزع نکنم ... هرچند که باید بگم در اثر این سختی آسودگی از دغدغه های بسیاری برای من رخ داده ... فراغتی نسبی از توهمات و دلمشغولیتهای مادی ... وهم ها و آرزوها و دلواپسی هایی که میتونست ساعتها منو گرفتار خودش کنه ... خدایا شکر

شاید این باشه معنای معیت سختی و آسودگی


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 10:1  توسط راضیه | 
همیشه ماه رجب رو دوست داشتم ... حتی بیشتر از شعبان و رمضان.

وقتی رجب میاد با خودت فکر میکنی دو ماه فرصت داری تا برای رمضان خودت رو آماده کنی.

رمضان که میاد غمی دلت رو میگیره ... "واااای بار هم آماده نشده وارد این ماه عزیز شدی" ... الانه که چشم به هم برنی تموم میشه و عید فطر که همیشه برای من حسی شبیه به غروب جمعه داره ... برای اینکه حسرتی عمیق و جانکاه به دلت میشینه که " دیدی تموم شد و تو باز هم  دست خالی و بی بضاعت ازین ماه عبور کردی!!" ...

حالا این رجب و این تصمیم های کبری هر ساله من ... اما عجیبه که امسال از همین ابتدای رجب غمگینم ... انگار دستهای خالی رو از همین امروز می بینم ...

هرچند ناامیدی از فضل خدا گناهیست نابخشودنی ... اما با نفس فربه چه کنم؟!! نفسی که آنقدر اطاعتش کردم که عملا پادشاه قلمروی دلم شده ...

امسال من مانده ام چه کنم با این فرصت عظیم و این بضاعت اندک !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:7  توسط راضیه | 

 

روزهای گذشته متوجه یکی از بزرگترین نعمتهای خدا شدم و اون سلامتی بود.

سه روز مداوم درد جانکاه سینوزیت که با قویترین آنتی بیوتیکها و مشت و مشت مسکن- تسکین پیدا نمیکرد ... انگار بلای عظیم الهی بود که برای فهموندن یک نکته مهم در زندگی - رسالت داشت ...

یواشکی اقرار کنم که دوبار اشک منو در آورد - مستاصل و ناامید شده بودم ... انگار همه دربهای زمین و آسمون یکجا بسته شده بود ...

امروز با تغییر آنتی بیوتیک - توسط متخصص و دوسه داروی دیگه و البته کمی بهره بردن از روشهای سنتی ( مثل استنشاق اناب سوخته - ماساژ روغن کنجد ) کمی دردم تسکین پیدا کرده و تازه یاد روال عادی زندگی و دو سه هزار آرزوی دیگه افتادم ...

سلامتی که نیست - هیچی - هیچ رویا و آرزویی برات معنی نداره ... تازه سالم که میشی یادت می افته - هزارتا چیز دیگه تو دنیا هست که دلت میخواد ...

تا بوده همین بوده - برای لذت بردن از زندگی شرط لازم سلامتی ست - اما قطعا کافی نیست ...

برای تلطیف فضا در ادامه مطالب عکس گلدونهای خوشگلم رو گذاشتم ... بعد از سالها - به دلیل شرایط مناسب آفتابگیر خونه - بلاخره تونستم یکی از میلهای درونی اردیبهشت ماهیهای عاشق طبیعت - یعنی نگهداری از گل و گیاه رو برآورده کنم ... اگه در نگهداریشون موفق بودم - نسبت به افزایش و تکثیرشون اقدام خواهم کرد -ان شاءالله 

روش نگهداری این گیاهان رو از اینترنت گرفتم - منتهی اگه تجربه ای دارید که کمکم میکنه - دریغ نفرمایید.


برچسب‌ها: جریان زندگی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/04ساعت 18:33  توسط راضیه | 
سال ۹۳ بعد از هفت سال - بلاخره عید رو خونه خودمون جشن گرفتیم و من با ذوق و شوق بسیار سفره هفت سین انداختم ... امسال نه تنها عید دیدنی رفتیم که توفیق داشتیم پذیرایی میهمانهای بسیار باشیم ... سال پربرکتی که من امید دارم تا به انتها همینگونه پرامید و مهربان سپری بشه ...

تخم مرغهای سفره رو شمیم زهرا نقاشی کرده ...

کلی فکر کردم تا با وسایل موجود خونه و باهزینه اندک بشه یک سفره هفت سین انداخت ... یکروز به عید مونده هنوز آینه سفره آماده نبود ... بلاخره یکی از قابهای خطاطی موجود خونه رو بردم شیشه بری و با هزینه دوهزاز تومان - یک آینه خوشگل برای سفره حاصل شد ...


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 20:43  توسط راضیه | 

چندین پست قبل این وبلاگ  رو معرفی کرده بودم ... منتهی حقیقتا پست اخیرش چنان متاثرم کرد که فکر کردم دوباره اسمی ازش ببرم و اونهایی که چراغ خاموش به این منزل تشریف میارند رو به خوندن این وبلاگ دعوت کنم ...

وقتی به راهی که طی شده فکر میکنم و به وسعت راه باقی مونده - با خودم میگم یعنی هنوز به تو "راضیه" امیدی هست؟!!

با تعداد محدودی از برو بچ آشنا قرار جلسه هفتگی گذاشتیم با یکی از اساتید خانوم یکی از حوزه های علمیه مشهد ... بانویی در نهایت تواضع و مهربانی که دغدغه و دلواپسی طی طریق رو میشه در چهره و حرفاش دید ...

نمیدونم چند جلسه دوام میاریم و چی به دست خواهیم آورد!! ... منتهی میدونم که اثر- تنها در مداومت است و بس ...

استادی - همیشه توصیه میکرد یک کار کوچیک اما مستمر تاثیرش بیشتر از کارهای بزرگ و منقطع هست ...

و من خیلی دلم میخواد بتونم مدیریتی بر زمانهای برباد رفته عمرم داشته باشم ... دلم میخواد بتونم حداقل دقایق مشخصی رو در روز صرف یک کار دائم و مستمر کنم ...

فرق دوران جوانی با دوران کهن سالی  در اینه که - وقتی جوونی اراده هر چیزی رو که بخوای میتونی بکنی - منتهی چون عمر رو طولانی می بینی - روی لحظات عمرت حساس نیستی تا به بطالت نگذره ... اما وقتی پا به سن میذاری - فرصتت رو کم می بینی و از گذر عمر ترسانی - منتهی کاهلی های یک عمر زندگی - اراده و قدرت بهره برداری از لحظات باقی مانده رو ازت میگیره - اونوقت خیلی چیزهای دلت میخواد اما اراده به دست آوردنش رو نداری ...

اونهایی در مسابقه دنیا برنده شدند که نیروی جوانی و پختگی اندیشه پیران رو داشتند ...


برچسب‌ها: طریق
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/05ساعت 8:7  توسط راضیه | 

یادمه یکبار تو همین وبلاگ نوشته بودم که شمیم زهرا به طرز کلافه کننده ای اهل مطالعه ست ...

اونم یواشکی اومده بود و پست رو خونده بود ... ازون روز گاهی که کتاب دستش میگیره با شیطنت میگه " کلافه ت می کنم؟"

منتهی واقعا باید یک نفر- یک راهکار به من معرفی کنه ... از راه که می رسه البته بعد از پرحرفیهای همیشگی در مورد جزئیات اتفاقات مدرسه با همون لباس مدرسه میشینه رو تختش و غرق مطالعه میشم ... باید کتاب رو از دستش بگیرم تا لباسهاش رو در بیاره و مهیای نهار بشه ... تازه نهار رو همراه با مطالعه صرف میکنه ... گاهی تا چهل دقیقه طول میکشه تا نهارش تموم بشه ... این بساط تا شب ادامه داره ... انواع مجلات کودک رو لابلای کتابهای درسیش قاییم میکنه و یواشکی هر وقت چشم منو دور می بینه به جای مشق نوشتن مجله میخونه ... دیروز کتاب ۵۰ صفحه شازده کوچولو رو یکروزه تموم کرد و گفت خوب کتاب بعدی!!

بودجه خانوار به سرعت مطالعه این وروجک نمی رسه ... گاهی هر کتاب و مجله رو چند بار میخونه ... اوایل امسال به دلیل اهدای ۴۹ کتاب به کتابخونه مدرسه به عنوان مسئول کتابخونه انتخاب شد ...

اطلاعات عمومیش هم الحمدالله بیشتر به دلیل مطالعه مجلات و کتابهای علمی - بالا رفته ...


گاهی در مورد موارد اخلاقی به من تذکراتی میده که سخت متحیر و شرمنده میشم ... دیروز بعد از یک بحث کلامی بین من و ... اومد پیشم و یواشکی مث این حاج خانومها گفت: مامان جون میدونم که شرایط زندگی سخته - اما شما هم یک کم صبورتر باشید ...

اولش بهم بر خورد میخواستم حالش رو بگیرم که یکهو به خودم اومدم و گفتم - مگه بده که خدا این بچه رو اینقدر عاقل و عامل هشدار تو در زندگی قرار داده ...

یک خورده رفتار جلوی این بچه سخت شده ... باید خیلی چیزها رو بیشتر از قبل رعایت کنم ...

ای کاش شاهد و ناظر بودن خدا رو حداقل به همین اندازه تو زندگی باور میکردم ...

نمی دونم معلم مدرسشون چی بهشون گفته که راه به راه خم میشه و پاهای منو می بوسه ...

توی یک کتاب روانشناسی که الان اسمش یادم نمی یاد - سالها پیش خونده بودم - خوبه که مادر در طول روز چندبار کودک خودش رو در هر سنی - گرم در آغوش بگیره ... من اینکار رو زیاد می کنم و اثرات شگرف اون رو در از بین رفتن غمها و دلتنگیهای دو طرف و ایجاد وابستگی بیشتر عاطفی همیشه حس کردم ...

خدایا شکر ..........


واااااااااو - یک خبر جالب دیگه ... یکی از بر و بچ دوره راهنمایی رو که تصویر دوست داشتنی ای ازش تو ذهن داشتم از طریق یکی از اقوام دور - دعوتش کردم به جشن تکلیف شمیم زهرا ... او هم اومد و من سخت از دیدنش ذوق زده شدم ... از ۱۳ سالگی تا به امروز فقط یکبار دیگه اونم سالها قبل گذرا دیده بودمش ...

سه شنبه هم رفتم جلسه قرآنی که تو خونشون گذاشته بود ... چند ساعت زودتر رفتم و با هم از هر دری کلی حرف زدیم ... منی که خاطرات کمی از آدمها تو ذهنم می مونه اونجا یادم اومد - "تکتم" توی مدرسه قاری قرآن بود ... و یادم اومد که این خواهر شهید مومن و مهربان اولین کسی بودن که در چادری شدن من در سن ۱۴ سالگی موثر بود ...

 توی جشن تکلیف یک پاکت کوچیک کادو شده به من هدیه کرد ... وقتی بازش کردم - دسته ای از نامه هایی بود که تا سن ۱۹ سالگی برای هم می فرستادیم ... خوندن اون نامه های اونقدر جذاب و شیرین بود که حلاوتش از یادم نخواهد رفت ...

خدایا چقدر دوست! - چقدر خاطره! ... دلم میخواد راه بیوفتم دنبال زنده کردن خاطرات و دوستیهای خوب گذشته و همه اونهایی که از جهات مختلف در من اثر خوبی باقی گذاشتند رو پیدا کنم و دوستیها رو دوباره تجدید کنم ...


برچسب‌ها: شمیم زهرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/01ساعت 8:42  توسط راضیه | 

سلام اقای خوبم ...

امروز چقدر گنبد زیبات - دلبری میکرد ...

 از پارکینگ پا به سطح شیبدار برقی که میذاری ... دوست داری این مسیرٍ رو به نور مدتها طول بکشه و تو به چند ضلعی نورانی روبرو خیره بشی و پیش بری ...

قدم به صحن مطهر که میذاری شدت نور چشمهات رو - می بنده تا وقتی باز میکنی گوشه های طلایی گنبدش - مبهوتت کنه و بی اختیار کمر خم کنی به تعظیم" السلام علیک یا علی بن موسی الرضا"

قدم میزنی در مسیر همیشگی بی اراده و انتخاب ... تا ورودی صحن قدس - نمی دونی چرا اینقدر این صحنِ همیشه خلوت - با اون سقاخونه شکیلش رو دوست داری ... صحن گوهرشاد زیباترین و چشم نوازترین تصویر از گنبد رو به رخ میکشه ... مسیر رواق امام تا پایین پای حضرت - به شلوغی همیشه نیست ... رواقهای اطراف ضریح اقا - خلوت تر از هر روز به نظر می رسند ... و تو این سکوت و آرامش رو می چشی و می بلعی...

اما چه می شود کرد که گرداگرد ضریح عشق اونقدر زائر عاشق هست که تو باز به فاصله یک متری از آن مشبک مقدس - قناعت کنی ...

آقا ...

آقا ...

آقا ...

خالی -خالی از اندوه و سبکبال - به گوشه ای خلوت پناه می بری و میخونی

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مختلف ملائکه و مهبط الوحی و معدن الرحمه و ...

وقتی همین مسیر رو بر میگردی با خودت فکر میکنی ... چه تفاوتی ست بین مجاور بودن یا نبودن ... و چه مباهاتی و چه مسئولیتی ...

برای اخرین بار که برای خداحافظی رو بر میگردونی به سمت گنبد مطهرش - ضمن دعای همیشگی برای توفیق زیارت زودهنگام ... عرضه میداری ... آقا : آنچه روزی ام کردی به دلیل بی لیاقتی از من باز پس نگیر


برچسب‌ها: زیارت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/27ساعت 14:16  توسط راضیه | 

سالهابود که خیال می کردم - چون یک تغییر کوچیک و بی ارزش در روال زندگی ایجاد کردم ... پس من دچار یک تحول عمیق شدم و من تغییر کردم و من بهتر شدم ...

روزهاست که فهمیدم اونچه باید تغییر میکرد - عمق افکار و اندیشه ها و باورهای من بود ... نگاه من به لحظات زندگی بود نه کلیات آن ... فعل من در پی هر اتفاق زندگی بود - نه شعار من در روزمرگی زندگی ...

فهمیدن عملکرد من در نقاط حساس زندگیست که نشون میده من کجای این تغییر خیالی هستم ...

حوادث اینروزها به من فهموند باید به تغییر به چشم عملیاتی تر و فعالتری بنگرم ... تغییر باید قادر باشه که نتیجه این حوادث ناخوشایند رو بهتر از شرایط گاه مشابه آن در گدشته کنه ... من باید شیوه برخورد با خودم و دیگران و نحوه انتظار کشیدنم متفاوت شده باشه - حجم و چگونگی دعاهام عوض شده باشه ... من باید مدیریت اعصاب و روانم - کنترل خطورات ذهنیم رو به گونه بهتری در اختیار بگیرم ...

اگر تغییر در ظواهر زندگی - واقعا تغییری در عمق ذهن من ایجاد کرده - این لحظات - دقیقا وقت آزمون و اثبات آن است ...

هنوز خودم رو ضعیف احساس میکنم ... چیزهایی در من هست که آرزو دارم تغییر کنه ...

و اون باور جوندار و همیشگی -توحید- هست ... دیدن تنها او به عنوان موثر در همه شرایط خوش و ناخوش زندگی ... بریدن از اغیار - ندیدن اثر واقعی در هیچ کس و هیچ چیز ...

من آرزو دارم در این شرایط سخت - توکل - رو در همه ذرات وجودم تجربه کنم ...

آیا رهایی از هزاران شرک خفی شدنیست ؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/22ساعت 7:40  توسط راضیه | 

دختر شاه پریان در انتظار سوار و اسب سفید بود ... رویاهای او بالاتر از ابرها پرواز میکرد ... اما

سالها گذشت تا بفهمه اینجا زمینه... و خاک کم کم آدمیزاد رو زمینگیر خودش میکنه ...

دنیا هجوم میاره و وقتی چشم باز میکنه خودش رو در هزاران  غل و زنجیر از جنس ماده ای بد بو و متعفن گرفتار می بینه ...

دختر شاه پریان روحش مال این دنیا نبود ... اما سالها اسارات خاک او رو به رنگ خاکستری خاک کرده بود و امروز از ترس دیدن عجوزه غضب و شهوت – می ترسید تا در آیینه نظر بندازه ...

باید سالها می گذشت تا بفهمه – او تبدیل خواهد شد به همان چیزی که لحظات و آن های زندگیش رو با اون مشغوله ... و در همه این سالها او غافل بود که این خصوصیت این دنیاست که گرفتارهاش رو به ذلت و خاری میکشونه ...

و امروز همان معشوقه ، که زمانی سوار بر اسب سفید – چونان شاهزاده ای بلند قامت و زیبا – با هزار وعده وفا – دل دخترک رو برده بود – وقتی تعلق و اسارت او رو دید نقاب از چهره پرفریب خود برگرفت و عفریته زشت و کریه و بدمنظر دنیا – رخ نمود ...

این روزها دختر شاه پریان در زندان تنگ تعلقات سالیان زندگی غافلانه اش – کز کرده و خموش به تنها روزنه نوری خیره شده که در دور دست باورهاش کورسو میزنه ...

او خوب میدونه که برای رها شدن ازین اسارت باید آبدیده بشه ... و برای گشودن هر بند از پا و دست و دل و اندیشه اش باید تیزی دردالود ده ها نیشتر رو - بر دمل عقده های جا خوش کرده در عمق روحش - تحمل کنه ...

اما - او دیگه میل به بازگشت نداره ... راهیست که انتخاب کرده ... امروز نمیدونه تا کی میتونه درد جانکاه این نیشترها رو تاب بیاره ... اما هربار که چشمش به روزنه نور می افته - جان تازه ای برای رفتن تا انتها پیدا میکنه ...

او امروز تنها نیست ... شاهزاده او خواهد آمد ... باهزار وعده وفا از آن سوی روزنه نور ...


برچسب‌ها: بغض
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/20ساعت 8:15  توسط راضیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"شمیم زهرا" نام توست - دختر زیبا و مهربانم

پیوندهای روزانه
شعر برای حجر بن عدی
بهرام رادان و موزیک ویدیو ضد دین او
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
به طاها به یاسین به معراج احمد
شعر علیرضا قزوه - امام نقی علیه السلام
شعر علیرضا قزوه در تسخیر لانه جاسوسی انگلیس
شعر عليرضا قزوه درباره قيام مردم مصر
دعاي احتجاب
زيارت عاشورا
حدیث معرفت به نورانیت امیرالمومنین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو
برچسب‌ها
جریان زندگی (45)
شمیم زهرا (20)
یافته (18)
استاد می فرمود (12)
آقا حسین علیه السلام (11)
دانشکده (7)
بغض (7)
مبارزه با نفس (6)
آقام رضا علیه السلام (4)
مناسبت ها (4)
تولدت مبارک (3)
انتظار (3)
حوزه هنری (3)
امام علی النقی علیه السلام (3)
رسانه (2)
زیارت (1)
امام خمینی ره (1)
بیانات رهبری (1)
طریق (1)
امام جعفر صادق علیه السلام (1)
پیوندها
نور هدایت (وبلاگ دیگر من)
آآآی .. بحر آتشین (فاطمه سادات)
ااینم عفتونه (عفت)
آقا مهدي باكري (جناب تبريزي)
استاذنا (تلميذ)
اسکالپل - سایت
اسكالپل - وبلاگ
الهدی
اگنوستيك
تك درخت
تلخ و شیرین (شیرین)
جای خالی
حرفهای خودمانی با خدا (مشکات)
خانه کوچک ما (طعم باران)
رنگینک (فائزه سادات)
زير يك سقف (زينب سادات)
دلانه های بارانی (بی هویت)
دوچشم
سايه سار محبت (زهرا)
سبز خزان (شاهد)
سلام علي ال ياسين (جناب مهدي سنجرانی)
سيب رنگي (مامان نوا و بابا سروش)
صراط (جناب باشی)
عشقی که زندگیست (سپیده)
عقل سرخ
عمق دید
کپی پیست (warth)
گنجشگک اشی مشی (مصطفی)
مسافرانه (راهی)
مقالات (دانشجویان استاد شاهرودی)
مکتب خونه
من آرامش را مي آموزم
وآسا (پارسا)
نسیم رحمت
نون اول نامه ..
نوشته های سید حمید هاشمی
وبلاگ تخصصی نهج البلاغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM