X
تبلیغات
شمیم زهرا
سال ۹۳ بعد از هفت سال - بلاخره عید رو خونه خودمون جشن گرفتیم و من با ذوق و شوق بسیار سفره هفت سین انداختم ... امسال نه تنها عید دیدنی رفتیم که توفیق داشتیم پذیرایی میهمانهای بسیار باشیم ... سال پربرکتی که من امید دارم تا به انتها همینگونه پرامید و مهربان سپری بشه ...

تخم مرغهای سفره رو شمیم زهرا نقاشی کرده ...

کلی فکر کردم تا با وسایل موجود خونه و باهزینه اندک بشه یک سفره هفت سین انداخت ... یکروز به عید مونده هنوز آینه سفره آماده نبود ... بلاخره یکی از قابهای خطاطی موجود خونه رو بردم شیشه بری و با هزینه دوهزاز تومان - یک آینه خوشگل برای سفره حاصل شد ...


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 20:43  توسط راضیه | 

چندین پست قبل این وبلاگ  رو معرفی کرده بودم ... منتهی حقیقتا پست اخیرش چنان متاثرم کرد که فکر کردم دوباره اسمی ازش ببرم و اونهایی که چراغ خاموش به این منزل تشریف میارند رو به خوندن این وبلاگ دعوت کنم ...

وقتی به راهی که طی شده فکر میکنم و به وسعت راه باقی مونده - با خودم میگم یعنی هنوز به تو "راضیه" امیدی هست؟!!

با تعداد محدودی از برو بچ آشنا قرار جلسه هفتگی گذاشتیم با یکی از اساتید خانوم یکی از حوزه های علمیه مشهد ... بانویی در نهایت تواضع و مهربانی که دغدغه و دلواپسی طی طریق رو میشه در چهره و حرفاش دید ...

نمیدونم چند جلسه دوام میاریم و چی به دست خواهیم آورد!! ... منتهی میدونم که اثر- تنها در مداومت است و بس ...

استادی - همیشه توصیه میکرد یک کار کوچیک اما مستمر تاثیرش بیشتر از کارهای بزرگ و منقطع هست ...

و من خیلی دلم میخواد بتونم مدیریتی بر زمانهای برباد رفته عمرم داشته باشم ... دلم میخواد بتونم حداقل دقایق مشخصی رو در روز صرف یک کار دائم و مستمر کنم ...

فرق دوران جوانی با دوران کهن سالی  در اینه که - وقتی جوونی اراده هر چیزی رو که بخوای میتونی بکنی - منتهی چون عمر رو طولانی می بینی - روی لحظات عمرت حساس نیستی تا به بطالت نگذره ... اما وقتی پا به سن میذاری - فرصتت رو کم می بینی و از گذر عمر ترسانی - منتهی کاهلی های یک عمر زندگی - اراده و قدرت بهره برداری از لحظات باقی مانده رو ازت میگیره - اونوقت خیلی چیزهای دلت میخواد اما اراده به دست آوردنش رو نداری ...

اونهایی در مسابقه دنیا برنده شدند که نیروی جوانی و پختگی اندیشه پیران رو داشتند ...


برچسب‌ها: طریق
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/12/05ساعت 8:7  توسط راضیه | 

یادمه یکبار تو همین وبلاگ نوشته بودم که شمیم زهرا به طرز کلافه کننده ای اهل مطالعه ست ...

اونم یواشکی اومده بود و پست رو خونده بود ... ازون روز گاهی که کتاب دستش میگیره با شیطنت میگه " کلافه ت می کنم؟"

منتهی واقعا باید یک نفر- یک راهکار به من معرفی کنه ... از راه که می رسه البته بعد از پرحرفیهای همیشگی در مورد جزئیات اتفاقات مدرسه با همون لباس مدرسه میشینه رو تختش و غرق مطالعه میشم ... باید کتاب رو از دستش بگیرم تا لباسهاش رو در بیاره و مهیای نهار بشه ... تازه نهار رو همراه با مطالعه صرف میکنه ... گاهی تا چهل دقیقه طول میکشه تا نهارش تموم بشه ... این بساط تا شب ادامه داره ... انواع مجلات کودک رو لابلای کتابهای درسیش قاییم میکنه و یواشکی هر وقت چشم منو دور می بینه به جای مشق نوشتن مجله میخونه ... دیروز کتاب ۵۰ صفحه شازده کوچولو رو یکروزه تموم کرد و گفت خوب کتاب بعدی!!

بودجه خانوار به سرعت مطالعه این وروجک نمی رسه ... گاهی هر کتاب و مجله رو چند بار میخونه ... اوایل امسال به دلیل اهدای ۴۹ کتاب به کتابخونه مدرسه به عنوان مسئول کتابخونه انتخاب شد ...

اطلاعات عمومیش هم الحمدالله بیشتر به دلیل مطالعه مجلات و کتابهای علمی - بالا رفته ...


گاهی در مورد موارد اخلاقی به من تذکراتی میده که سخت متحیر و شرمنده میشم ... دیروز بعد از یک بحث کلامی بین من و ... اومد پیشم و یواشکی مث این حاج خانومها گفت: مامان جون میدونم که شرایط زندگی سخته - اما شما هم یک کم صبورتر باشید ...

اولش بهم بر خورد میخواستم حالش رو بگیرم که یکهو به خودم اومدم و گفتم - مگه بده که خدا این بچه رو اینقدر عاقل و عامل هشدار تو در زندگی قرار داده ...

یک خورده رفتار جلوی این بچه سخت شده ... باید خیلی چیزها رو بیشتر از قبل رعایت کنم ...

ای کاش شاهد و ناظر بودن خدا رو حداقل به همین اندازه تو زندگی باور میکردم ...

نمی دونم معلم مدرسشون چی بهشون گفته که راه به راه خم میشه و پاهای منو می بوسه ...

توی یک کتاب روانشناسی که الان اسمش یادم نمی یاد - سالها پیش خونده بودم - خوبه که مادر در طول روز چندبار کودک خودش رو در هر سنی - گرم در آغوش بگیره ... من اینکار رو زیاد می کنم و اثرات شگرف اون رو در از بین رفتن غمها و دلتنگیهای دو طرف و ایجاد وابستگی بیشتر عاطفی همیشه حس کردم ...

خدایا شکر ..........


واااااااااو - یک خبر جالب دیگه ... یکی از بر و بچ دوره راهنمایی رو که تصویر دوست داشتنی ای ازش تو ذهن داشتم از طریق یکی از اقوام دور - دعوتش کردم به جشن تکلیف شمیم زهرا ... او هم اومد و من سخت از دیدنش ذوق زده شدم ... از ۱۳ سالگی تا به امروز فقط یکبار دیگه اونم سالها قبل گذرا دیده بودمش ...

سه شنبه هم رفتم جلسه قرآنی که تو خونشون گذاشته بود ... چند ساعت زودتر رفتم و با هم از هر دری کلی حرف زدیم ... منی که خاطرات کمی از آدمها تو ذهنم می مونه اونجا یادم اومد - "تکتم" توی مدرسه قاری قرآن بود ... و یادم اومد که این خواهر شهید مومن و مهربان اولین کسی بودن که در چادری شدن من در سن ۱۴ سالگی موثر بود ...

 توی جشن تکلیف یک پاکت کوچیک کادو شده به من هدیه کرد ... وقتی بازش کردم - دسته ای از نامه هایی بود که تا سن ۱۹ سالگی برای هم می فرستادیم ... خوندن اون نامه های اونقدر جذاب و شیرین بود که حلاوتش از یادم نخواهد رفت ...

خدایا چقدر دوست! - چقدر خاطره! ... دلم میخواد راه بیوفتم دنبال زنده کردن خاطرات و دوستیهای خوب گذشته و همه اونهایی که از جهات مختلف در من اثر خوبی باقی گذاشتند رو پیدا کنم و دوستیها رو دوباره تجدید کنم ...


برچسب‌ها: شمیم زهرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/12/01ساعت 8:42  توسط راضیه | 

سلام اقای خوبم ...

امروز چقدر گنبد زیبات - دلبری میکرد ...

 از پارکینگ پا به سطح شیبدار برقی که میذاری ... دوست داری این مسیرٍ رو به نور مدتها طول بکشه و تو به چند ضلعی نورانی روبرو خیره بشی و پیش بری ...

قدم به صحن مطهر که میذاری شدت نور چشمهات رو - می بنده تا وقتی باز میکنی گوشه های طلایی گنبدش - مبهوتت کنه و بی اختیار کمر خم کنی به تعظیم" السلام علیک یا علی بن موسی الرضا"

قدم میزنی در مسیر همیشگی بی اراده و انتخاب ... تا ورودی صحن قدس - نمی دونی چرا اینقدر این صحنِ همیشه خلوت - با اون سقاخونه شکیلش رو دوست داری ... صحن گوهرشاد زیباترین و چشم نوازترین تصویر از گنبد رو به رخ میکشه ... مسیر رواق امام تا پایین پای حضرت - به شلوغی همیشه نیست ... رواقهای اطراف ضریح اقا - خلوت تر از هر روز به نظر می رسند ... و تو این سکوت و آرامش رو می چشی و می بلعی...

اما چه می شود کرد که گرداگرد ضریح عشق اونقدر زائر عاشق هست که تو باز به فاصله یک متری از آن مشبک مقدس - قناعت کنی ...

آقا ...

آقا ...

آقا ...

خالی -خالی از اندوه و سبکبال - به گوشه ای خلوت پناه می بری و میخونی

السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مختلف ملائکه و مهبط الوحی و معدن الرحمه و ...

وقتی همین مسیر رو بر میگردی با خودت فکر میکنی ... چه تفاوتی ست بین مجاور بودن یا نبودن ... و چه مباهاتی و چه مسئولیتی ...

برای اخرین بار که برای خداحافظی رو بر میگردونی به سمت گنبد مطهرش - ضمن دعای همیشگی برای توفیق زیارت زودهنگام ... عرضه میداری ... آقا : آنچه روزی ام کردی به دلیل بی لیاقتی از من باز پس نگیر


برچسب‌ها: زیارت
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/27ساعت 14:16  توسط راضیه | 

سالهابود که خیال می کردم - چون یک تغییر کوچیک و بی ارزش در روال زندگی ایجاد کردم ... پس من دچار یک تحول عمیق شدم و من تغییر کردم و من بهتر شدم ...

روزهاست که فهمیدم اونچه باید تغییر میکرد - عمق افکار و اندیشه ها و باورهای من بود ... نگاه من به لحظات زندگی بود نه کلیات آن ... فعل من در پی هر اتفاق زندگی بود - نه شعار من در روزمرگی زندگی ...

فهمیدن عملکرد من در نقاط حساس زندگیست که نشون میده من کجای این تغییر خیالی هستم ...

حوادث اینروزها به من فهموند باید به تغییر به چشم عملیاتی تر و فعالتری بنگرم ... تغییر باید قادر باشه که نتیجه این حوادث ناخوشایند رو بهتر از شرایط گاه مشابه آن در گدشته کنه ... من باید شیوه برخورد با خودم و دیگران و نحوه انتظار کشیدنم متفاوت شده باشه - حجم و چگونگی دعاهام عوض شده باشه ... من باید مدیریت اعصاب و روانم - کنترل خطورات ذهنیم رو به گونه بهتری در اختیار بگیرم ...

اگر تغییر در ظواهر زندگی - واقعا تغییری در عمق ذهن من ایجاد کرده - این لحظات - دقیقا وقت آزمون و اثبات آن است ...

هنوز خودم رو ضعیف احساس میکنم ... چیزهایی در من هست که آرزو دارم تغییر کنه ...

و اون باور جوندار و همیشگی -توحید- هست ... دیدن تنها او به عنوان موثر در همه شرایط خوش و ناخوش زندگی ... بریدن از اغیار - ندیدن اثر واقعی در هیچ کس و هیچ چیز ...

من آرزو دارم در این شرایط سخت - توکل - رو در همه ذرات وجودم تجربه کنم ...

آیا رهایی از هزاران شرک خفی شدنیست ؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/11/22ساعت 7:40  توسط راضیه | 

دختر شاه پریان در انتظار سوار و اسب سفید بود ... رویاهای او بالاتر از ابرها پرواز میکرد ... اما

سالها گذشت تا بفهمه اینجا زمینه... و خاک کم کم آدمیزاد رو زمینگیر خودش میکنه ...

دنیا هجوم میاره و وقتی چشم باز میکنه خودش رو در هزاران  غل و زنجیر از جنس ماده ای بد بو و متعفن گرفتار می بینه ...

دختر شاه پریان روحش مال این دنیا نبود ... اما سالها اسارات خاک او رو به رنگ خاکستری خاک کرده بود و امروز از ترس دیدن عجوزه غضب و شهوت – می ترسید تا در آیینه نظر بندازه ...

باید سالها می گذشت تا بفهمه – او تبدیل خواهد شد به همان چیزی که لحظات و آن های زندگیش رو با اون مشغوله ... و در همه این سالها او غافل بود که این خصوصیت این دنیاست که گرفتارهاش رو به ذلت و خاری میکشونه ...

و امروز همان معشوقه ، که زمانی سوار بر اسب سفید – چونان شاهزاده ای بلند قامت و زیبا – با هزار وعده وفا – دل دخترک رو برده بود – وقتی تعلق و اسارت او رو دید نقاب از چهره پرفریب خود برگرفت و عفریته زشت و کریه و بدمنظر دنیا – رخ نمود ...

این روزها دختر شاه پریان در زندان تنگ تعلقات سالیان زندگی غافلانه اش – کز کرده و خموش به تنها روزنه نوری خیره شده که در دور دست باورهاش کورسو میزنه ...

او خوب میدونه که برای رها شدن ازین اسارت باید آبدیده بشه ... و برای گشودن هر بند از پا و دست و دل و اندیشه اش باید تیزی دردالود ده ها نیشتر رو - بر دمل عقده های جا خوش کرده در عمق روحش - تحمل کنه ...

اما - او دیگه میل به بازگشت نداره ... راهیست که انتخاب کرده ... امروز نمیدونه تا کی میتونه درد جانکاه این نیشترها رو تاب بیاره ... اما هربار که چشمش به روزنه نور می افته - جان تازه ای برای رفتن تا انتها پیدا میکنه ...

او امروز تنها نیست ... شاهزاده او خواهد آمد ... باهزار وعده وفا از آن سوی روزنه نور ...


برچسب‌ها: بغض
+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/11/20ساعت 8:15  توسط راضیه | 

دلم برات تنگ شده

دلم برای دیدن چهره مردونه و مهربونت تنگ شده...

 و برای فرو رفتن در عمق چشمای زیبا و هزاررنگت ...

یادت هست، سالها پیش، بهت گفتم که رنگ چشمات رو خیلی دوست دارم ... وقتی از بالای عینک با لبخند بهم نگاه می کردی، دلم میخواست سالها این نگاه طول بکشه ... امروز باورم نمیشه که هنوز به همان تندی و شدت ۱۹ سال پیش- وقتی برای اولین بار در آمفی تاتر دانشکده مهندسی دیدمت - دوستت دارم ... اما شدتی که رنگ تعقل و پختگی سالها زندگی مشترک رو هم با خودش داره ...

امروز قلبم از یاد تو می تپه و اشک دمی از فروریختن باز نمی ایسته ...

این چه تقدیر مبهم ست؟!!

خوب میدونم که این هجمه هزاران فکر بی خرد ، دروغی بیش نیست و تقدیر، سرنوشت گره خورده ما رو به سوی عافیت و عاقبت بخیری سوق خواهد داد 

و هر روز من مشتاق و بی پروا به استقبال حضورت، درب بسته خونه رو خواهم گشود و ترو به شدت سختی اینهمه انتظار ..................

اینروزها دعای من تنها برای توست ... تویی که همیشه با غرور و اعتماد به نفس، سربرافراشته و مطمئن، گام بر میداشتی و من همیشه متحیر اینهمه باور و اعتقاد تو بودم به راه و به هدف ...

خدا کناد که دست طوفان زده غیر قادر نباشه که این روح بلند و بلندی طلب رو به زیر بکشه و تو رو حتی برای لحظه ای در مسیر خدمتی که در پیش گرفتی متزلزل کنه ...

امروز من به تو و به هدف تو، ایمان آوردم و قول میدم در باقی زندگی - پابه پای تو طی طریق کنم ... هر کجای این سرزمین - هرکجای این کره خاکی که تو باشی و بخواهی ...

باشد که این روزهای سخت بگذرد ... این روزهای نامرد و پرفریب بگذرد ...

و من یقین پیدا کردم که همه این سختیها و اسارتها، تنها برای یک مقصود بزرگ ست ...

و آن رهایی از اسارت غیر - این شرک بزرگ -

من و تو در میانه میدان ابتلا ، خواهیم آموخت که تنها اوست "دومی" همیشه جاودان ...

و من ، تو ، خواهر ، برادر ، پدر ، مادر ، دوست ، مدیر ، و همه همه اغیار - سومی و چهارمی و پنجمی رو هم از "او" وام گرفته ایم ...

این درس بزرگ ، اگر او بخواهد تا بماند ، هدیه بزرگ پاداش صبر ما ست ... ان شاءالله

من امروز حاضرم با هم بودنمون رو برای هدفی بزرگ و مقدس خرج کنم ...

 


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/10ساعت 14:18  توسط راضیه | 

سلام

 ... میدونم

روزهای پیش رو ، روزهای امتحانات بزرگه ... روزهایی که باید من بر ترس از آینده غلبه کنم و محکمتر از همیشه به باور حضور او در کنار خودم برسم ... روزهایی که ممکنه قضای الهی برای من دگرگونی عجیبی رو در زندگی رقم بزنه ... منتهی من ایمان دارم که " الدعا یرد القضاء "

و گاه در همهمه این ترس و اضطراب ، حس خوشایندی ظهور میکنه که " این همان استجابت دعاهای توست بر داشتن زندگی طیب و حلال و قرارست از دل این ظاهر ناامن ، ایمنی و آرامش بجوشد " و تو آنگاه حضور باشکوه اسم "رب" رو در جای جای این ابهام پر التهاب ، حس میکنی ....

و تو آنگاه اسم "رزاق" رو مخاطب ندبه هایت قرار میدی ... " تو گیرنده و دهنده سهم ها هستی ... سهم من و خانواده منو از این دنیای گذرای کوتاه ، ایمان قرار بده ... بذار تا در صحنه های سهمگین و پر ابتلای دنیا ، از شرک رهایی پیدا کنیم که تو هر گناهی رو می بخشی جز شرک و من امروز آلوده هزار هزار رنگ شرکم ... و من امروز نیازمند این باورم که نه تنها در لحظه های ابتلاء که در همه آن های زندگی تنها روزی دهنده رو تو بدانم و از هرچه رنگ تعلق پذیر ست آزاد بشم."

و باز هم آرام خواهم شد وقتی به گنبد طلایی می اندیشم که همجوار من ست ...


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/11/07ساعت 8:14  توسط راضیه | 

سرانجام امتحانات به خیر و سلامت نسبی و البته قدری دور از انتظار به جهت نتیجه اش به پایان رسید...

در این مدت چهار مرتبه، راهی تهران شدم. و البته تجربه قطار سواری به تنهایی و در کوپه خواهران تجربه جالب و به یاد ماندنی بود .

شنیدن صحبتهای یک خانم میانسال و با روحیه که پس از فوت همسر اولش که حدود سی و پنج سال ازو بزرگتر بود، حالا با همسر دومش سر مسائل مالی به مشکل برخورد کرده بود ... 

حرفهای جالب یک دانشجوی دکترای روانشناسی والبته به قول خودش سوکولار که زندگی دلنشینی با همسرش که استاد دانشگاهش هم بود، داشت و یافته های روانشناسی که در مشاوره با هم کوپه ای ها ارائه میکرد، گاها تناسب جالبی با آموزه های دینی پیدا میکرد ...

در نوبت بعدی نشستم پای حرفهای جالب یک خانم دندان پزشک که حدود سی وپنج سال ساکن سوئد بود و قرآن رو از زاویه نگاه خود و البته خواهر متدینش که خیلی هم قبولش داشت بیان میکرد ... (خواهری که ضمن توصیفهاش حدس زدم از مجاهدین خلقی بوده که قرآن رو از دریچه نگاه خودشون تفسیر به رای می کردند) ... آدمی با تناقضهای جالب ، به نذر اعتقاد داشت و برای ادای نذری به ایران اومده بود و به یکی از مدارس مشهد کمک مالی میکرد - از جهاتی به مطالب علمی روز قرآن اشاره میکرد که دانشمندان تازه کشف کرده اند و از جهاتی قرآن رو قانونی متعلق به هزار سال قبل میدونست که الان باید تغییر کند - غدیر و عاشورا رو چون در قرآن شفاف ذکر نشده قبول نداشت - اما از گرفتن نذری (شله مشهدی) از یکی از هم کوپه ها - خیلی خوشحال شد و گفت برای تبرک می بره- از طرفی تعریف کرد که به حرم امام رضا رفته و کلی التماس کرده تا خدام حرم یک قاشق از غذای حضرت برای تبرک به او بدهند ... حال این تبرک رو بدون باور غدیر و عاشورا چطور درک کرده خیلی عجیب بود ...

این همنشینی ها برکات زیادی برای من داشت و من رو قدری از دنیای درون خودم بیرون آورد ...

والبته من هرگاه میخواستم مسافرتی رو شروع کنم از خدا میخواستم که همنشینان خوبی رو در قطار نصیبم کنه ... و حال فهمیدم ، حکمت خوب خدا گاه در همنشینی با سوکولارهای دانا و عوامهای خواص نما است ... 

 تحت تاثیر همین حال و هوا و البته مطالعه کتابی از یکی از اساتید دانشگاه پیام نور در مورد موضوعات علمی در قرآن ... و با مشورت همین استاد، تصمیم گرفتم موضوع پایان نامه ارشدم رو "علم و تکنولوژی از نگاه قرآن" انتخاب کنم ... هرچند این موضوع هنوز برای من به قدر کافیه پخته نشده و در فرایند نوشتن پروپزال اولیه، دستم خواهم امد که باید چه مسیری رو طی کنم تا به نتیجه مفیدی برسم ...  

شما هم برام دعا کنید- تا این پایان نامه باری بر محفوظات بی ثمرم نشه و مسیری باز کنه تا در جریان زندگی - چراغ راه آینده من و شاید دیگران بشه ...

ضمنا ان شاءالله مطابق قول قبلی، شانزدهم بهمن ماه جشن تکلیف دخترم برگذار خواهد شد- خوشحال خواهم شد میزبان شما دوستان خوب مجازی باشم ...


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/30ساعت 13:12  توسط راضیه | 
هیچ روزی به اندازه روزی که حال خودت رو میگیری - حالت خوب نیست ...

گاه روزهایی میگذرند که درین امر موفقی و روزهایی که به اندازه پس زدن مگسی مزاحم - حال جنبیدن نداری

انگار که کم کم باورت شده " تذل من تشاء و تعز من تشاء" کس دیگریست.

گاهی بی هیچ دلیل حوصله نماز اول وقت و نماز قضا و رفتن به حرم داری

روزهایی که بی هیچ دلیلی ساعتها میخوابی و صفحه ای مطالعه نمیکنی

روزهایی که یکهو میزنی تو گوش ویچت و خودت رو مث یک کنده درخت نم کشیده از جا میکنی و میری دنبال درس و بحث

روزهایی که جریان یک پیامک بازی بیهوده  کش دار ساعتهای عمرت رو هدر میده

روزهایی که با انگیزه ورزش میکنی و یک فایل صوتی باحال استاد رو میزنی تو رگ

روزهایی که کتاب تنها نقش قرص خواب آور رو برات بازی میکنه

روزهایی که می زنی تو گوش افکار نامربوط و پریشون

 و روزهایی که خودت رو میسپری دست هر توهم و تخیل باطلی که از هر سوی فکرت هجوم میاره - برای گرفتن تتمه انرژی باقی مانده ات ...

و  و   و    و     و

اما وقتی- فقط اندکی به خودت زحمت میدی تا فکر کنی به جریان جبرگونه این روزها ...

میتونی در هر گوشه و کنار -  تاثیر 

یک دعا

یک نیت خیر خیلی ارزون قیمت

یک مبارزه کوچولوی کوچولو با هوای نفس

یک خواست پنهان و ظریف برای خوب شدن

یک عذاب وجدان نامکشوف از گناه

رو

در خودت حس کنی ...

اینحاست که باورت میشه - چطور خدای مهربونت برای حال آوردنت - دنبال بهونه میگرده ... چطور کوچکترین حرکت ترو برکتی عظیم می بخشه ...

انگار همه هم و غم اون بزرگ - متکبر - با عزت ... اینه که تو - یک لحظه دلت رو از غیر جدا کنی و بقدر کشیدن یک آه بی صدا - به او توجه کنی ... اونوقت با همه کبریایی و عظمتش همه کائنات رو خبر میکنه : ببینید مخلوق منو - با اینکه میتونست غرق گناه و غفلت و بی خبری باشه - اما منو یاد کرد ... پس ده برابر اونچه که کرد - اونچه میخواد - اونچه هست  ... بهش ببخشید و محظوظش کنید ... (به تعبیر خودمونی - جیگرشو حال بیارید که زد تو حال هوسش )

و چقدر

وچقدر

وچقدر

من بدبختم که - به همین اندازه -  از هوسم نمی گذرم ... به او توجه نمیکنم ... مهربونیشو باور ندارم

شاید برای همینه که قیامت روز حسرتهای بزرگ نام گرفته ...

 


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/25ساعت 15:30  توسط راضیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"شمیم زهرا" نام توست - دختر زیبا و مهربانم

پیوندهای روزانه
شعر برای حجر بن عدی
بهرام رادان و موزیک ویدیو ضد دین او
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
به طاها به یاسین به معراج احمد
شعر علیرضا قزوه - امام نقی علیه السلام
شعر علیرضا قزوه در تسخیر لانه جاسوسی انگلیس
شعر عليرضا قزوه درباره قيام مردم مصر
دعاي احتجاب
زيارت عاشورا
حدیث معرفت به نورانیت امیرالمومنین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آرشيو
برچسب‌ها
جریان زندگی (43)
شمیم زهرا (20)
یافته (18)
استاد می فرمود (12)
آقا حسین علیه السلام (11)
دانشکده (7)
بغض (7)
مبارزه با نفس (6)
آقام رضا علیه السلام (4)
مناسبت ها (4)
تولدت مبارک (3)
انتظار (3)
حوزه هنری (3)
امام علی النقی علیه السلام (3)
رسانه (2)
زیارت (1)
امام خمینی ره (1)
بیانات رهبری (1)
طریق (1)
امام جعفر صادق علیه السلام (1)
پیوندها
نور هدایت (وبلاگ دیگر من)
آآآی .. بحر آتشین (فاطمه سادات)
ااینم عفتونه (عفت)
آقا مهدي باكري (جناب تبريزي)
استاذنا (تلميذ)
اسکالپل - سایت
اسكالپل - وبلاگ
الهدی
اگنوستيك
تك درخت
تلخ و شیرین (شیرین)
جای خالی
حرفهای خودمانی با خدا (مشکات)
خانه کوچک ما (طعم باران)
رنگینک (فائزه سادات)
زير يك سقف (زينب سادات)
دلانه های بارانی (بی هویت)
دوچشم
سايه سار محبت (زهرا)
سبز خزان (شاهد)
سلام علي ال ياسين (جناب مهدي سنجرانی)
سيب رنگي (مامان نوا و بابا سروش)
صراط (جناب باشی)
عشقی که زندگیست (سپیده)
عقل سرخ
عمق دید
کپی پیست (warth)
گنجشگک اشی مشی (مصطفی)
مسافرانه (راهی)
مقالات (دانشجویان استاد شاهرودی)
مکتب خونه
من آرامش را مي آموزم
وآسا (پارسا)
نسیم رحمت
نون اول نامه ..
نوشته های سید حمید هاشمی
وبلاگ تخصصی نهج البلاغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM