سلام علیکم

مدتیه به این نتیجه رسیدم که شمیم زهرا قدرت دفاع از خودش رو در برابر زور و قدرت بعضی از بچه های مدرسه نداره...

البته اینکه دیر متوجه شدم دلیل هم داشت... تهران که بودیم مدرسه فضه، یک مدرسه مذهبی و یک دست بود با خانواده هایی جوان و متدین و در یک سطح فرهنگی شبیه هم ... به نظر می رسید که شمیم زهرا اونجا خیلی نیاز به دفاع از خودش رو نداشت ...

مشهد که اومدیم، متاسفانه اینطور نشد. مدرسه مخلوطی از انواع بچه هاست از نظر سطح فرهنگی و مذهبی و تربیتی و مالی ...

اوایل کمی نگران بودم ... شمیم زهرا گاهی می گفت که بچه های حرف زشت می زنند - مسخره می کنند - منو تو بازیهاشون راه نمی دن - و منم اینجور وقتها هیچی نمیگم و فقط زمین رو نگاه میکنم ... بچه ها فکر میکنند من ساده لوح هستم...

بهش گفتم تو دلت چه احساسی داری؟ ناراحت و خشمگین میشی یا برات مهم نیست

گفت خیلی وقتها عصبانی میشم و حرص میخورم ...

گفتم : عزیزم اگه عصبانی میشی حتما باید بهشون جواب مناسب و در شان خودت بدی ... با نگاه خشم الود و جدا شدن از جمعشون - و یا با پرسیدن علت این رفتارهاشون - بهشون بفهمون که متوجه بی ادبی و مسخره کردن هاشون هستی ....

ضمن اینکه یک رفتار دیگه هست که ازین هم با ارزشتره و بهتر جواب میده ... با تعجب گفت چه رفتاری؟

گفتم: تو می دونستی به پیامبر خدا می گفتند اُذُن ! اذن یعنی گوش . این اصطلاح به زبون ساده خودمون یعنی ساده لوح ... علتش هم این بود که پیامبر خیلی وقتها خودشون رو در برابر رفتار غلط و گناهان اطرافیانشون به غفلت می زدند ... انگار از روی سادگی نفهمیدن که طرف قصد مسخره کردن ایشون رو داره و یا متوجه گناه کسی نشدند ... بعضیها که به شخصیت الهی پیامبر اشنا نبودن و نمیدونستند که ایشان از غیب درون افراد هم مطلعند و در زیرکی و تیزهوشی ، بالاترین انسانها هستند - پیامبر رو ساده لوح تصور میکردند. 

تو باید بدونی که بچه های مدرسه دشمن تو نیستند ... باید بدونی که دلیل نداره از همه توقع ادب و تربیت بالا داشته باشی ... باید بدونی که دلیل نداره که خیلی زود باهوش بودن و توانایی های خودت رو به همه ثابت کنی ...

زمان که بگذره بچه ها کم کم می فهمند که تو ساده لوح نیستی - این رفتار تو از روی ادب هست و اینکه تو حتی نمی تونی مثل اونها پرخاشگر باشی و مثل اونها مسخره کنی و جوابشون رو بدی - از ضعف تو نیست - بلکه از شخصیت توست ...

یکی دو روز پیش بود که شمیم زهرا وقتی اومد خونه گفت: مامان میدونی امروز دیانا به من چی گفت ... گفت: شمیم تو اصلا ساده لوح نیستی- خیلی هم زرنگی - فقط چون جواب کسی رو نمیدی اینطوری به نظر میای

ته دلم خوشحال شدم - ازینکه حرف من زمین نخورد - توقع نداشتم به این زودی چنین حرفی بزنه ....

حالا فکر میکنم که درست همینه که شمیم زهرا در معرض اینگونه آسیب های اجتماعی قرار بگیره ... باید از الان نوع رفتار صحیح رو تمرین کنه ... اینکه مدام نگران چالشهای او باشم و من بخوام که رفعشون کنم - او رو اسیب پذیر بار میاره و فردا توی محیط کار - محیط دانشگاه - محیط خانواده همسر ، قادر نخواهد بود که رفتار درست رو انتخاب کنه و بتونه تصمیم بگیره که در لحظه چه رفتاری از خودش بروز بده ....

خدایا به من بیاموز آنچه تا کنون نیاموختم و به آموختنش نیاز دارم


برچسب‌ها: شمیم زهرا, جریان زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/08ساعت 8:50  توسط راضیه | 

فدای تو     و     محرم تو

آقا جان اشک میخواهم جاری چون فرات

دانلود مداحی مراسم استقبال محرم 93

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/04ساعت 19:41  توسط راضیه | 

این روزها وقت سر خاروندن ندارم از صبح که پا میشم، منتظرم تا شمیم زهرا مدرسه بره و باباییش سرکار ... اونوقت می پرم پای کامپیوتر و میرم سایت دانشگاه تا حدود ساعت یازده صبح ... بعد یک ساعتی تمدید اعصاب و روان و حوصله ای باشه پیاده روی و بعدش نهار و برگشت دختری - نهار بابایی و ...

شمیم زهرا برای شورای دانش آموزی مدرسه کاندیدا شده ... دل تو دلش نیست ... مدام از اینکه چکار کنه و چطور تبلیغ کنه حرف میزنه ... ظاهرا دخترای هم سرویسیش در مورد مهمونیهایی آنچنانیشون با هیجان تعریف می کنند ...

امروز صبح می گفت:"مامان من از مهمونهامون چطوری بگم که فکر کنند منم باکلاسم و بعد به من رای بدن" گفتم عزیزم:" همه اونهایی که با هیجان از تفریحاتشون حرف می زنند ، دوست دارند به کسی رای بدن که عمرش رو تلف تفریحات شخصی خودش نکنه ... تو قبل از هرچی سعی کن مهربون و خوش اخلاق باشی - به همه کمک کنی - به همه لبخند بزنی - درس خون باشی و ... اینها هستند که بچه ها رو به تو علاقمند می کنند"

دیروز بهش گفتم که شرح وظایف شورای مدرسه رو از اینترنت بگیره و مطالعه کنه تا بدونه که باید چیکار بکنه و همینطور پیامهای تبلیغاتیش رو بر اساس همونها تهیه کنه ... گفت :"بابا بچه های این دوره زمونه مثل شماها نیستند ... اونها به پیامهای خنده دار - بچه های شیک - کلاس گذاشتن و متفاوت بودن ،اهمیت میدن" ... گفتم: "مامانی ، تو هم سعی کن متفاوت باشی - اگه همه بچه ها به قول تو به اینها اهمیت میدن پس متفاوت بودن یعنی اینجوری نباشی ... فراموش نکن که حتی اگه کسی دوست ظاهری و هم صحبتش رو بر اساس اینها انتخاب کنه - نهایتا وقتی تو دلش به دنبال یک بچه شاخص برای انتخاب و تحسین می گرده ، کسی رو انتخاب میکنه که راستگو - مهربان - متین - شاد و مودب باشه "...

داره کم کم دوگانگیهای محیط اجتماعی روش تاثیر میذاره ... البته خیلی نگران نیستم بلاخره باید از دل همین دوئیتها راه رو پیدا کنه ... خدایا کمکش کن تا این سرگردانیها - مثل مادرش - تموم جوونیش رو بخودش مشغول نکنه و بتونه جوونی شاد و سالم و متعالی داشته باشه ...


برچسب‌ها: شمیم زهرا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/29ساعت 7:45  توسط راضیه | 

بعد از ده روز که به وبلاگ سر زدم- دیدم فقط دوتا وبلاگ از لیست پنج صفحه ای بخش "وبلاگ دوستان" به روز شده ... فهمیدم دَدَم وای ... وبلاگ نویسی هم بلاخره دِمُدِ شد ...

جایی که واتساپ و وایبر و لاین و تانگو هست - کی میره تو غار زندگی کنه ؟!!

 

اینکه نمی نویسم نه از سر گرفتاری و مشغولیت دنیاست - بیشتر از سر بی حوصلگی و دلزدگی از دنیاست ...

 

نتایج کارشناسی ارشد که اومد - دیدم تو همون کنکوری که از باب خنده شرکت کرده بودم - رشته کلام و عقاید دانشگاه مجازی قرآن و حدیث قبول شدم ...

زده به کله ام - قصد کردم - این رشته رو هم بخونم - در حالیکه هنوز پایان نامه کارشناسی ارشد رشته علوم قران و حدیث ام مونده ...

فک می کنید تو این یکی بتونم گمشده خودم رو پیدا کنم ؟!!

من که حسابی قاطی ام ... شیطونه میگه برگرد دوباره به صنعت و کار تو کارخونه - تو اینکاره نیستی داداش من ... هرکسی رو بهر کاری ساختند ... رفتن تو راه معرفت - عیاری میخواد که تو نداری ...

 

روزهای میلاد اقاست ... حرم به شدت شلوغه ... به سختی میشه رفت زیارت ... منتهی ان شاءالله اگه زیارت نصیبم شد - چشم حتما دعاگوی دوستان هستم ....


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/12ساعت 1:18  توسط راضیه | 
حرف برای زدن زیاده

منتهی نمیدونم چرا این روزها حرف زدنم نمی یاد

انگار منتظرم ببینم آخر کار چی میشه

آخر کار این دنیا

 پس کی قیامت میشه بابا بریم پی کارمون

ای کاش یکی بشینه کنار دستت و همه چیز رو مث این بچه دبستانیها برات توضیح بده ... خیلی از پشت پرده های وقایع جهانی تا وقایع فامیلی - تا وقایع خانوادگی - تا وقایعی که در درون دل خود خودت میگذره ... دیگه از اینهمه حیرت و سردرگمی نجات پیدا می کنی و بعدش با خیال راحت نفس عمیقی بکشی و بگی اِ اِ اِ - یعنی همش همین بود ... اونوقت به پوچ و تو خالی بودن همه اتفاقاتی که ابتدا به چشمت خیلی گنده میاد پی ببری ... و پشت همه این پرده ها ببینی تو این دنیای به هم ریخته و درب و داغون - فقط توکل ٍ که حرف اول و وسط و آخر رو میزنه ... بعدش دستی به شونه خودت میزنی که دلت رو محکم رفیق ... دلت که محکم شد - عزمت برای رها کردن خودت از همه این چی شد چی شد ها - قوی میشه ... اونوقت این تویی و این تکلیفی که دیگه شفاف شفافه ... بی ترس و واهمه از اینکه نتیجه چی قراره بشه .... فقط بهت بگم ها !! نذار گنده بودن تکلیف تو دلت رو خالی کنه ... یواش یواش که بهش عمل کنی تو هم قد اون گنده میشی ...


برچسب‌ها: مبارزه
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/29ساعت 3:48  توسط راضیه | 

سلام
بلاخره رمضان مبارک رسید ...
روزهای گرم و طولانی تابستون در همراهی رمضان, لحظات سخت و شیرین رو ایجاد کرده ... شمیم زهرا روزه اولی شده و برنامه شبانه روز ما کلهم به هم ریخته ... صبحها تا پنج - شیش صبح بیداریم و بعد با هم میخوابیم ... اگه تلفنها و زنگهای گاه و بیگاه آدمهای دور وبر بذاره منم مث شمیم زهرا میرم تا سه - چهار بعدازظهر ... اما دریغ
هرچی به این وروجک میگم تو میتونی تا هفت بعدازظهر بخوابی - تو گوشش نمیره ... انگار فرصت زندگی کردن کم داره ...
هرچند که منم باید باورم بشه فرصت زندگی کمه - خیلی کمه ...

توی یک ماه گذشته چندتا فیلم از کشورهای مختلف تو تلویزیون دیدم با محوریت - حوادث ناگواری که آدمها رو به ته خط زندگی می رسونه ... مث کشتی که غرق میشه - هواپیمایی که در حال سقوطه - طوفانی که همه شهر رو بهم ریخته ...
توی هیچکدوم ازین فیلمها در آخرین لحظات دست و پا زدن انسان بین مرگ و زندگی - کسی اسمی و یادی از صاحب جهان هستی و تنها عامل نجات و رهایی نمیکنه ...
کارگردان لحظات زیبایی از فداکاری - صبر - مقاومت - امید و ... رو توی این فیلمها به نمایش میذاشت ... اما یک جای کار همشون می لنگید ... خوش بینانه اش اینه که نه از روی قصد بلکه به این جهت که همه اینها ساخته ذهن آدمهایی بود که شاید هیچ وقت لحظات مشابه حوادث فیلمهاشون رو تجربه نکرده بودند و الا یک چیزی قطعی و انکار ناپذریه ... و آن اینکه

در جای جای قران کریم آیات متعددی ذکر شده که خدواند می فرماید ... وقتی کشتی های شما در حال غرق است و وقتی در شرایط سخت ابتلا قرار دارید خدا رو صدا میزنید و وقتی به سلامت از خطر عبور میکنید همه چیز رو فراموش میکنید
این تعابیر صرفا برای باورمندان به خدا نیومده - خطاب بعضی از این آیات کافرین هستند ...
و این تعابیر برای بعضی از افراد و یا در بعضی از شرایط نیست ... بلکه طبق نص صریح قرآن - در تمامی شرایط اضطرار و خطر بین مرگ و زندگی و برای همه افراد بشر این آیات صادق است ... که آدمی با هر اعتقاد توحیدی یا مادی یا شرک آلود یا الحادی و ... وقت اضطرار - خدا و آنهم خدای واحد بی شریک رو صدا میزنه و این فطری بشر است و یکی از راههای اثبات فطری وجود خدا که در احادیث ائمه نیز آمد است ...

مشابه این اشتباهات گاه در فیلمهای خودی هم میافته - شاید ما هم فکر میکنیم حرف زدن از خدا - حرف زدن از کریشه هاست شاید می ترسیم باور به یک نیروی غیبی - تلاشها و فداکاریها و باورهای انسانی ما رو تحت شعاع خودش قرار بده و کم رنگ کنه ... آیا واقعا اینگونه است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/10ساعت 2:17  توسط راضیه | 

سلام علیکم

نه اینکه هروقت کم میارم بیام سراغ وبلاگ ... منتهی چه کنم که نق زدن تو وبلاگ بدجوری ملسه ... دست خودم نیست ... حالا نگران نشید زیاد نق نمیزنم ... موضوعیت نق مهم نیست ... مهم نتایج به دست اومده ست ... 

شاید تنها نکته که گفتنش خالی از لطف نباشه اینه که گاهی حرفی رو میشنوی - ولی سالها بعد اون رو میفهمی

دیروز وقتی به اتفاقات دور و اطراف فکر میکردم - حس کردم تونستم قدری فقط قدری معنای" ان مع العسر یسرا" رو بفهمم ... یعنی معیت و همراهیش رو بفهمم ... 

اخه استاد می گفت اینطور نیست که بعد از هر سختی راحتی باشه ... بلکه حقیقت اینه که همراه هر سختی راحتی هست ... و این همراهی همیشه در هنگامه بلا قابل درک نیست ... 

ولی چقدر شیرینه میشه که آدمی این همراهی رو در اوج بلا - درک کنه و مزه مزه کنه ... 

گاهی در موقع بلا - کم صبر میشی و با اینکه میدونی - خیری در اون نهفته ست - دست به دعا بر میداری که خدایا این بلا را از سر من بردار ... چون اونقدر شکیبا نیستی که نتیجه اون رو شاید در چندسال آینده ببینی ...

اما خدایا! امروز من باوجود روانی خسته و دردمند از روزهایی که میگذرد - همه خیر و برکت - این امتحانت رو یکجا میخوام ... دیگه از راههای نیمه رفته  و نعمتهای نیم خورده - خسته شدم ... من همه نعمت و همه هدایت این ابتلا رو میخوام ... سخته سخته سخته گفتنش - اما مرا صبور و شکیبا قرار بده - تا ته خط ایصال به مطلوب برم و کم نیارم و جزع و فزع نکنم ... هرچند که باید بگم در اثر این سختی آسودگی از دغدغه های بسیاری برای من رخ داده ... فراغتی نسبی از توهمات و دلمشغولیتهای مادی ... وهم ها و آرزوها و دلواپسی هایی که میتونست ساعتها منو گرفتار خودش کنه ... خدایا شکر

شاید این باشه معنای معیت سختی و آسودگی


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/03/01ساعت 10:1  توسط راضیه | 
همیشه ماه رجب رو دوست داشتم ... حتی بیشتر از شعبان و رمضان.

وقتی رجب میاد با خودت فکر میکنی دو ماه فرصت داری تا برای رمضان خودت رو آماده کنی.

رمضان که میاد غمی دلت رو میگیره ... "واااای بار هم آماده نشده وارد این ماه عزیز شدی" ... الانه که چشم به هم برنی تموم میشه و عید فطر که همیشه برای من حسی شبیه به غروب جمعه داره ... برای اینکه حسرتی عمیق و جانکاه به دلت میشینه که " دیدی تموم شد و تو باز هم  دست خالی و بی بضاعت ازین ماه عبور کردی!!" ...

حالا این رجب و این تصمیم های کبری هر ساله من ... اما عجیبه که امسال از همین ابتدای رجب غمگینم ... انگار دستهای خالی رو از همین امروز می بینم ...

هرچند ناامیدی از فضل خدا گناهیست نابخشودنی ... اما با نفس فربه چه کنم؟!! نفسی که آنقدر اطاعتش کردم که عملا پادشاه قلمروی دلم شده ...

امسال من مانده ام چه کنم با این فرصت عظیم و این بضاعت اندک !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/02/14ساعت 8:7  توسط راضیه | 

 

روزهای گذشته متوجه یکی از بزرگترین نعمتهای خدا شدم و اون سلامتی بود.

سه روز مداوم درد جانکاه سینوزیت که با قویترین آنتی بیوتیکها و مشت و مشت مسکن- تسکین پیدا نمیکرد ... انگار بلای عظیم الهی بود که برای فهموندن یک نکته مهم در زندگی - رسالت داشت ...

یواشکی اقرار کنم که دوبار اشک منو در آورد - مستاصل و ناامید شده بودم ... انگار همه دربهای زمین و آسمون یکجا بسته شده بود ...

امروز با تغییر آنتی بیوتیک - توسط متخصص و دوسه داروی دیگه و البته کمی بهره بردن از روشهای سنتی ( مثل استنشاق اناب سوخته - ماساژ روغن کنجد ) کمی دردم تسکین پیدا کرده و تازه یاد روال عادی زندگی و دو سه هزار آرزوی دیگه افتادم ...

سلامتی که نیست - هیچی - هیچ رویا و آرزویی برات معنی نداره ... تازه سالم که میشی یادت می افته - هزارتا چیز دیگه تو دنیا هست که دلت میخواد ...

تا بوده همین بوده - برای لذت بردن از زندگی شرط لازم سلامتی ست - اما قطعا کافی نیست ...

برای تلطیف فضا در ادامه مطالب عکس گلدونهای خوشگلم رو گذاشتم ... بعد از سالها - به دلیل شرایط مناسب آفتابگیر خونه - بلاخره تونستم یکی از میلهای درونی اردیبهشت ماهیهای عاشق طبیعت - یعنی نگهداری از گل و گیاه رو برآورده کنم ... اگه در نگهداریشون موفق بودم - نسبت به افزایش و تکثیرشون اقدام خواهم کرد -ان شاءالله 

روش نگهداری این گیاهان رو از اینترنت گرفتم - منتهی اگه تجربه ای دارید که کمکم میکنه - دریغ نفرمایید.


برچسب‌ها: جریان زندگی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/02/04ساعت 18:33  توسط راضیه | 
سال ۹۳ بعد از هفت سال - بلاخره عید رو خونه خودمون جشن گرفتیم و من با ذوق و شوق بسیار سفره هفت سین انداختم ... امسال نه تنها عید دیدنی رفتیم که توفیق داشتیم پذیرایی میهمانهای بسیار باشیم ... سال پربرکتی که من امید دارم تا به انتها همینگونه پرامید و مهربان سپری بشه ...

تخم مرغهای سفره رو شمیم زهرا نقاشی کرده ...

کلی فکر کردم تا با وسایل موجود خونه و باهزینه اندک بشه یک سفره هفت سین انداخت ... یکروز به عید مونده هنوز آینه سفره آماده نبود ... بلاخره یکی از قابهای خطاطی موجود خونه رو بردم شیشه بری و با هزینه دوهزاز تومان - یک آینه خوشگل برای سفره حاصل شد ...


برچسب‌ها: جریان زندگی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/01/16ساعت 20:43  توسط راضیه | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
"شمیم زهرا" نام توست - دختر زیبا و مهربانم

پیوندهای روزانه
شعر برای حجر بن عدی
بهرام رادان و موزیک ویدیو ضد دین او
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
به طاها به یاسین به معراج احمد
شعر علیرضا قزوه - امام نقی علیه السلام
شعر علیرضا قزوه در تسخیر لانه جاسوسی انگلیس
شعر عليرضا قزوه درباره قيام مردم مصر
دعاي احتجاب
زيارت عاشورا
حدیث معرفت به نورانیت امیرالمومنین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
آرشيو
برچسب‌ها
جریان زندگی (47)
شمیم زهرا (22)
یافته (18)
استاد می فرمود (12)
آقا حسین علیه السلام (11)
دانشکده (7)
بغض (7)
مبارزه با نفس (6)
آقام رضا علیه السلام (4)
مناسبت ها (4)
تولدت مبارک (3)
انتظار (3)
حوزه هنری (3)
امام علی النقی علیه السلام (3)
رسانه (2)
زیارت (1)
امام خمینی ره (1)
مبارزه (1)
بیانات رهبری (1)
طریق (1)
پیوندها
نور هدایت (وبلاگ دیگر من)
آآآی .. بحر آتشین (فاطمه سادات)
ااینم عفتونه (عفت)
آقا مهدي باكري (جناب تبريزي)
استاذنا (تلميذ)
اسکالپل - سایت
اسكالپل - وبلاگ
الهدی
اگنوستيك
تك درخت
تلخ و شیرین (شیرین)
جای خالی
حرفهای خودمانی با خدا (مشکات)
خانه کوچک ما (طعم باران)
رنگینک (فائزه سادات)
زير يك سقف (زينب سادات)
دلانه های بارانی (بی هویت)
دوچشم
سايه سار محبت (زهرا)
سبز خزان (شاهد)
سلام علي ال ياسين (جناب مهدي سنجرانی)
سيب رنگي (مامان نوا و بابا سروش)
صراط (جناب باشی)
عشقی که زندگیست (سپیده)
عقل سرخ
عمق دید
کپی پیست (warth)
گنجشگک اشی مشی (مصطفی)
مسافرانه (راهی)
مقالات (دانشجویان استاد شاهرودی)
مکتب خونه
من آرامش را مي آموزم
وآسا (پارسا)
نسیم رحمت
نون اول نامه ..
نوشته های سید حمید هاشمی
وبلاگ تخصصی نهج البلاغه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM