خدایا شکر ... گاهی وقتها از اینکه هنوز می تونم به این اندیشه فسیل اعتماد کنم - لذت می برم ... البته زیاد بهش رو نمیدم ... چون اونوقت خیلی زود دست گل آب میده ... کلا به بچه های کم ظرفیت نباید زیاد رو داد ...
در درس علوم قرآنی با مبحثی به نام مبهمات قران آشنا شدم ... لازم بود طی یک تحقیق- تفسیری بیاوریم که ایه 55 سوره مائده اشاره به چه شخصیتی دارد و چرا نام شریفش صریح در قرآن بیان نشده است ... قبل از اینکه طبق معمول اینترنت رو برای نوشتن یک مقاله بلند وبالا زیرو رو کنم ... قدری به فکرم فرو رفتم ... نمی دونم چرا یاد یک شبهه قدیمی خودم افتادم ... (من یاد گرفتم که شبهاتم رو توی یک فضای عمومی جار نزنم مگر اینکه پاسخی براش داشته باشم )- اینکه چی باعث میشه که قرآن از تحریف در امان باشه ... مگر حذف و اضافه آیات قرآن کاری داره؟ ... چرا در طول تاریخ این اتفاق برای قرآن نیوفتاد ... (بگذریم از آیات تحدی که خداوند محکم و متقن همه کفار را دعوت به آوردن یک آیه مثل قرآن می کند ... باطن این آیات تحدی خبر از معجزه بودن عدم امکان تحریف قرآن دارد) ... اما قطع و یقین خداوند باید تدابیری اندیشه باشد که حتی انگیزه و تمایل مفرط معاندین را برای تحریف و کنار گذاشتن قرآن – کم رنگ کند ... خوب حال فرض کنیم نام ائمه به صراحت در قرآن ذکر میشد ... نام علی(ع) به تنهایی کافی بود که جماعتی عظیم از دین برگردند و به دشمنی با دین بپردازند ... سکوت 25 ساله مولا مدرکی ست بر اینکه اگر نام ایشان در قرآن ذکر میشد ... دیگر قرآنی و دینی باقی نمی ماند تا شیعه ای از دل تاریخ سربلند کند و به مدد تاویل ائمه خویش از دل قرآن – حقیقت ناب آن را استخراج کند...
سوال؟ تکلیف حقیقت چه میشود اگر قرار باشد که خدا نیز مبهم و پوشیده سخن بگوید ...
پاسخ اینکه حقیقت به طرفدار و سینه چاک نیازی ندارد ... حقیقت چون مفهوم ساختگی دموکراسی نیازی به اکثریت ندارد ... حقیقت از لابلای کتب و از دل علم حصولی به دست نمی آید که بخواهد این سوال را ایجاد کند که چطور این جمعیت کثیر علمائ فریقین نتوانستند به کشف آن نائل شوند ... کشف حقیقت از طریق عبودیت و بندگی می گذرد ... از دل علم حضوری خارج میشود ... و این نعمتی ست که خدا به هرکس بخواهد میدهد ... و این عین عدالت است ... چرا که هرکس که خدا بخواهد – کسی است که خود بی غرض و مرض و بی عناد و دشمنی – در پی یافتن حقیقت همه عمر خود را خرج میکند ...
هیچ گاه نتوانستم در مورد تو بنویسم ... احساس دینی سنگین و جاودان بر ذمه ام سنگینی می کند ... یکروز کمرم در برابر این بار عظیم خواهد شکست ... چگونه همه محبت ترا و همه تنهایی ات را جبران کنم ... ای کاش می توانستم ترا در اغوش بفشارم تا با شنیدن صدای ضربان قلبم - بدانی که این زبان که همیشه به تو نامهربانی کرده چقدر شرمسار و خسته و مستاصل ست ...
بانو !!
امروز با اصرار و بغض از تو عیدی طلب کردم ... عیدی ام را مهرورزی به مادرم قرار بده ... یاری ام ده آنگونه به او خدمت کنم که ترا خشنود سازد ... همین!
---------------------------------------------------------------------------
مدتی شده که گرفتار یکجور کم حافظگی حاد شدم که مقدار آن از کم حافظگی معمول و عادی من بیشتره ... روزها می گذره و گاهی بازده مطالعه دروس دانشگاهی به بیست صفحه در روز هم نمی رسه ... حالم گرفته ست ... امروز دلواپس و نگران از خواب بیدار شده ... اومدم سراغ کتاب " علوم قرانی" دو روزه دستم گرفتم و هنوز ۴۰ صفحه از اون رو نخوندم ... حس کردم بار هم نمیکشم و قصه تکراری روزهای قبل ادامه داره - کتاب رو کنار گذاشتم ... فلش پلیر رو برداشتم و شروع کردم به شنیدن سخنرانی استاد در باب رشد مستمر ... ( چقدر در طی این سخنرانی یاد مبحث بهبود مستمر در مقوله مدیریت کیفیت در صنعت افتادم- یک رویای شیرین من همیشه این بوده که بتونم تلفیقی از مباحث مدیریتی و مذهبی به دست بیاورم - مقایسه ای بین گفتمان دینی و علمی - خصوصا علم مدیریت)
ضمن شنیدن صحبت استاد قدم می زدم ... در طول و عرض پذیرایی ... به حالت هروله ... هروله همراه با فکر کردن گاهی برای من یکجور تخلیه ست ... یکجور رهایی ... و البته حالم خیلی بهتر شد
----------------------------------------------------------------------------------
شمیم زهرا که از خواب بیدار شد با هم ریاضی کار کردیم ... عجیبه حس میکنم مسائل سنگینی نسبت به سال اولی بودن در کتاب این بچه هاست ... اما شمیم زهرا خوب از پس حل مسائل ریاضی بر می اومد - الحمدالله - همیشه دلم میخواست فرزندم ریاضیات قوی داشته باشه ... و البته دلم میخواست قدرت تحلیل مسائل منطقی رو داشته باشه ... ظاهرا این بچه از خیلی جهات به من شبیه شده - حتی از نظر حافظه بلند مدتش ... فی المثل او هنوز اسم عمه ها و عموهایش رو از حفظ نکرده
خیلی نگرانش نیستم ... ضعف حافظه بلند مدت گاهی اذیتم کرده - اما خیلی جاها به من سود رسونده - جاهایی که باید خاطرات آزاردهنده زندگی رو بیاد بیارم ... و یا اینکه همیشه سعی کردم مطالب رو بجای از حفظ کردن - بفهمم ... چون در غیر اینصورت از پس امتحانات بر نمی اومدم ...
--------------------------------------------------------------------------------
یه روزی یه جایی یه کسی به دنیا اومد که اسمشو گذاشتند راضیه...
بعدش این راضیه خانم شد یکی از بنده های خوب خدا...
بعدش این راضیه خانم شد یکی از بهترین های زندگی خانواده اش...
بعدش این راضیه خانم شد یه نعمت بزرگ برای دوستاش...
بعدش این راضیه خانم شد یکی از بهانه های شکرکردن به درگاه خدا...
بعدش این راضیه خانم شد یه خانم مهربون و دوست داشتنی...
امروز بدون اجازه وارد وبش شدم تا بگم تولدش مبارک ...
تا بگم براش دعا کنیم که به همه آرزوهای خوب خوبش برسه...
تا براش دعا کنیم که امروز خدا بهترین هارو بهش هدیه کنه...
تا براش دعا کنیم که بهترین بنده بهترین فرزند بهترین همسر و بهترین مادر دنیا باشه![]()

............................................................................................................................
عزیز دل:
- تولدت مبارک....![]()
-شرمنده که بی اجازه اومدم تو...![]()
-ببخش که تبریک شایسته ای بهت تقدیم نکردم...![]()
-کادو طلبت...![]()
-خیلی خیلی دوستت دارم...![]()
-اگه پیشم بودی یه تولد حسابی برات می گرفتم...![]()
«از طرف يه دوست كه دلش خيلي برات تنگ شده...»
نمی دونم چی بود ... ایا استجابت دعای یک دوست بود که مدعی ست هر روز که توفیق زیارت اقا علی بن موسی الرضا را پیدا میکند - تصویر من مثل اجل معلق سر راه ذهنش سبز میشود و بعد ناگزیر از دعا می شود ... یا تاثیر بغض هایی که می ترکد و درد دلی که با معبود به زبان جاری می شود ...
امروز به بهانه دیدن منزل یکی از دوستان همسرم که قصد فروش داشت و ما قصد خرید ( تا خدا بخواهد و ما نیز صاحب خانه شویم ) به یک مجتمع مسکونی که اکثر ساکنین اون خانواده های مذهبی بودند رفتیم ... ده دقیقه دیدار ما یک ساعتی طول کشید ... دو دقیقه ای به تماشای خانه و مابقی به گپ و گفتگو با خانوم خانه ... سخت شیرین بود و خوش بیان ... ساعت ۹ شب بود و هر سه دخترش غرق خواب ... می گفت ۱۲ ساله که در رشته شیمی محض فارق التحصیل شده و در طی این دوازده سال زندگی رو صرف بزرگ کردن سه فرزندش کرده ... تا اینکه سال گذشته که دختر کوچک هم به پیش دبستانی رفت - دوباره شروع به خواندن درس میکند ... داشت فوق لیسانس شیمی- فیزیک دانشگاه الزهرا می خواند ... انچنان با هیجان و لذت از شیمی می گفت که انگار معشوقی ست و او شیدا و واله این دانش ... می گفت اونقدر که از شیمی درس زندگی گرفتم از مادرم نیاموختم ... کلاس زبان می رفت و با هیجان از پیشرفتش تو زبان و اینکه می خواد تافل بگیره می گفت ... از اینکه دختراش براش چای و غذا می آورند و تشویقش می کنند به درس خوندن ... از اینکه هر مطلب جدیدی یاد می گیره به زبان کودکانه و با هیجان برای دختراش توضیح میده ... از اینکه رمضان امثال با یک طرح نو کاری کرده تا دو دختر مکلفش به راحتی و بی زحمت همه رمضان رو روزه بگیرند ... از اینکه دختراش هر شب ساعت هشت و نیم به خواب میرند ... از اینکه برنامه تماشای تلویزیون فقط دو ساعت اون هم پنجشنبه و جمعه هاست ... از اینکه با دختراش چقدر رفیقه و راه حل مشکلاتشون رو با مشورت پیدا می کنند ...
با هیجان از تاثیرات مثبت کتاب تربیتی یک روانشناس خارجی می گفت که تونست ابهام ذهنش رو در مورد روایت حضرت علی(ع) در ارتباط با پادشاهی هفت سال اول فرزندان برطرف کنه ...
و از همه عجیب تر اینکه او هم دو سال از کلاس های اخلاق استاد سائلی در حوزه مشهد بهره برده و به نوعی شاگر استاد بوده ...
همه اینها مرا متحیر کرد ... متحیر از اینکه چگونه می توان به مدد یک ذهن زیبا زندگی کرد ... چطور میشود به اتفاقات ساده این دنیا - اینچنین پرامید و شاد و با هیجان - نظر کرد ...
ای کاش آدمها میدانستند که زندگیشان و حرفهایشان گاه چقدر بر ذرات عالم تاثیر می گذارد و می تواند قبض طولانی مدتی را به بسط مبدل میکند ... من امروز از توفیق زیستن در کنار چنین انسان هایی سخت مسرورم ...
یاد استاد سائلی بخیر ... می فرمود به دیدن مومنین بروید و خودتان را در معرض دوستی و رفت و آمد با آنها قرار دهید ... همین مجالست ها و رفت و شد ها فی نفسه سازنده است ....
حدود 22 سال داره ... اما نمیدونم مادرزادیست یا تاثیر یک بیماری در نوزادی که باعث شده ضریب هوشی کمی داشته باشه ... دختر شاد و تپلی ست ... وقتی در کنارش هستی کلی به حرفهای بامزه ای که میزند می خندی ... تمام عشقش تماشای فیلم و سریالهای ایرانی ست ... هیچ فیلم و سریالی را از قلم نمی اندازه ... اسم همه هنرپیشه ها رو از حفظه ...
امروز قبل از برگشت به مشهد – از اینکه مامانش براش از حرم حضرت عبدالعظیم حسنی – چیزی نخریده بود – کلی دلخور و ناراحت بود ... با هدیه مجموعه ای از وسایل تزئینی که در منزل داشتم – حسابی خوشحال شد ... اومد کنارم و گفت : میخوام یک رازی رو بهتون بگم که تا حالا به کسی نگفتم ... کنجکاو شدم ... دلم می خواست تا راز ذهن ساده او رو بدونم ... ذهنی که از نظر ما فاقد پیچیدگیهای یک ذهن رشد یافته ست ...
گفت: می دونی فلانی (اسم یکی از هنرپیشه های تلویزیونی که به یاد من نمونده ) بابای منه ... گفتم: جدی!
گفت: آره تازه فلانی(اسم یکی دیگه از همونا) مامانمه ... فلانی هم نامزدمه ... جالب اینجا بود که همون موقع سریالی در آی فیلم پخش میشد که هرسه این هنرپیشه در اون بازی می کردند ...
پرسیدم: خوب حالا از این مامان و بابا و نامزد مهربون برام بگو ...
او هم لیستی از همه اون چیزایی که دوست داشت را ردیف کرد و گفت : همه اینها را برام می خرند ... تازه الانم که برم مشهد – بابام میاد راه آهن دنبالم ... کلی باهاش حرف دارم که بزنم ...
تلنگر عجیبی بود ... یک ضربه شدید ... همین دیشب بود که یک رویای کودکانه را در ذهنم تصور میکردم ... من چی از این بچه بیشتر بودم؟!!
من هم که دقیقا مبتلای به همین توهمات کودکانه هستم ... من هم همیشه در رویای رسیدن به آرزوهای بزرگ و تمام نشدنی - به سر می برم.
او رفت و من همچنان مبهوت این سوال باقی ماندم که ذهن من با همه ضریب هوشی که در عدد بالاتر ازاوست ... چی بیشتر از او داره؟!! ... من نیز در رویای خود خدایی را تصور میکنم که هست تا قاقالی لی های کودکانه مرا تامین کند ... خدایی که هست تا مرا به داشته های بیشتر و سهم بزرگتری از دنیا برساند ... خدایی که فقط مسئول فراهم کردن مال و ثروت و زیبایی و فرزند و سلامتی و علم برای من است ... خدایی که وظیفه دارد گوش به خواسته های متنوع و رنگارنگ من بدهد ... من نیز اگر نمازی می خوانم و ذکری میگویم ... بعد دو قورت و نیمم باقی ست که پس کو همه سهم دنیا؟! ... و خدا نکند که این خدای ابزاری قدری در استجابت خواست من تعلل کند ... به بزرگی و رحمت و محبت اش و اصلا به کل وجودش شک میکنم ... که اگر خدایی بود و اگر این خدا عادل و مهربان بود ... من نباید دچار هیچ کم و کاستی و اندوه و گرفتاری باشم ...
افسوس که امروز فهمیدم ... ذهن من نیز ذهنی ساده و رشد نیافته و محدودست و خدای من تنها غول چراغ جادوست ...
جای همه خالی سفر دلنشینی به سواحل سرسبز دریای خزر در کنار قوم محترم شوهر (شوور)
داشتم ... به جز رفت وبرگشتش که حدود 10 ساعت به دلیل ترافیک سنگین مسیر تو راه بودیم, نوشهر – در ویلایی در دامنه سیز کوه- یک دل سیر طبیعت رو خیره خیره نگاه کردم ... و باز آرزوی دیرین زندگی در دل طبیعت زنده شد. آیا من میتونم دست به یک هجرت بزرگ بزنم و از این شهر مهیب و فریبکار و دودآلود (به بچه تهرونی های عزیز بر نخوره – منظورم کلهم شهرهای بزرگ هست) فرار کنم؟
تو چند روز گذشته کامنتهایی از دوستان آشنا و ناآشنا دریافت کردم که دوباره به این فکرم انداخت ضمن نوشتن پست جدید قدری بیشتر پیرامون انگیزه واقعی ترک شغلم فکر کنم ...
یادم میاد وقتی پدر خدابیامرزم فوت کرد ... تا مدتها به هر مساله جدیدی می رسیدیم – می گفتیم "ها علت فوت بابا همین بوده" آخرالامر چند صد تایی دلیل برای فوت بابا پیدا کردیم.
الانه هم تا کنون چند ده تایی دلیل در پستهای مختلف این وبلاگ برای ترک شغلم نوشتم ... و اگر فکر کنم باز هم پیدا خواهم کرد ... و حقیقت مساله هم همینه ... گاهی ذهن به خاطر مشخصاتی که داره آخرین ادله را به عنوان دلیل یک امر تجسم میکنه ... در حالی که اخرین دلایل در مجموع شاید ده درصد کل مساله هم نباشند ... منتهی از نظر زمانی قریب تر از همه به حادثه بوده اند ... گاهی یک اتفاق ساده – مجموعه دلایل ناقصه پدید آمدن یک معلول را تامه میکند و قدر را تبدیل به قضای حتمی میکند ( خیلی فیلسوفانه شد
)
لذا بنده تا حد امکان بخشهایی از دلایلی را که مسبب این امر شدند را – حداقل برای به خاطر سپردن خودم لیست میکنم ... شاید در آینده که این دلایل را فراموش کنم – روزی برسه که از کار خودم حیرت کنم ... اما با یاد آوری شرایط موجود مساله قابل حل میشه ... این دلایل دارای اولویت ارزشی نیستند و بی هیچ ترتیبی لیست میشوند
باقی در ادامه مطالب برای دوستانی که علاقمند خواندن هستند ...
اردیبهشت است
ماه زیبای خدا ... می گویند ماهی ست که زمین در آن از هر زمان دیگر به بهشت خدا نزدیکتر می شود ... ما که در این تهران بزرگ البته نشانی از بهشت زمین نمی بینیم ![]()
حدود ۳۶۷ روز - از روزی که کار را بعد از ۱۲ سال اشتغال رها کردم میگذره ... یکسال - زمان قابل قبولی برای پرسیدن این سوال بزرگه که " آیا خونه نشینی سخت نبود؟ ایا مبتلا به افسردگی نشدی؟ آیا هنوز دلت می خواد به این روش ادامه بدی؟ با توجه به چشیدن هر دو حالت زندگی چه توصیه ای برای دختران جوان فارق التحصیل و مشتاق کار داری؟
والا من کوچکتر از اونیم که توصیه ای داشته باشم ولی خوب ... ![]()
اول از همه باید بگم : روزی که تصمیم به اینکار گرفتم - هیچ کس حمایتم نکرد ... هیچ کس این فکر رو صحیح و پسندیده ندونست ... از همسر محترم گرفته تا مادر که مثل همه مامانا دنیا دوست داشت منو خانوم مهندس صدا کنند ... تا دوستان مذهبی و متدینی که بهتر از من میدونستند رسالت واقعی یک انسان - چیست؟ حال بماند فک و فامیل و دوست و آشنای جورواجوری که از زن و مرد منو بابت ادامه اشتغال از جهات متفاوت توصیه می کردند ... این جملات بعضی از اونهاست
- تو موقعیت اجتماعی و شغل خوبی داری ... کار تو این زمونه اونهم در کارخانه جات خودروسازی نیمه دولتی که حقوق و مزایای قابل قبولی دارند - موقعیتی نیست که نصیب هرکسی بشه
- تو ۱۲ سال سابقه بیمه داری - چیزی به بازنشستگی نمونده - حیفه ... حقوق بازنشستگی اطمینان قلبی برای زندگی اینده ست
- تو چی میدونی شوورت قردا چه بلایی سرت بیاره - مردای این دوره زمونه وفا ندارند
- دخترت با افتخار بگه مامانم خانوم مهندس مدیره کارخونه است بهتره یا خانه دار؟!
- تو نمی تونی طاقت بیاری - تو مال تو خونه نشستن نیستی - تو افسردگی میگیری
- حالا تو خونه می خوای چه گلی به سرت بزنی ؟ تو که لیسانس داری - یک لیسانس دیگه گرفتن هم شد هنر؟
- حقوق قابل توچهت رو از دست بدی - یعنی بخش بزرگی از رفاه خانواده از دست رفته- دیگه خبری از سفر و تغییر دکوراسیون و بذل وبخشش نیست ها!
- گفتند و گفتند و گفتند ... دیگران جای خود و نفس جای خود ....
الان که نگاه میکنم - می بینم این من نبودم که کار رو تموم کردم ... اخه با اینهمه جملات عقلایی و به ظاهر درست - چطور تونستم تصمیمم رو بگیرم؟!!![]()
شما رو نمی دونم -اما من خودم به شخصه معتقدم که انگار دستی بزرگتر از دست ما در ساختن سرنوشت تاثیر گذاره ... اگر این اراده ای که پارسال به خرج دادم در نهایی کردن تصمیمم - حدود سیزده سال پیش به خرج داده بودم و وقتی از اولین محیط شغلی با من تماس گرفتند - به نصیحت استاد فلسفه ام گوش کرده بودم و درس حوزه رو ادامه می دادم - شاید الان این اصطکاک شدید برای حرکت رو نداشتم - شاید الان .... حالا بی خیال این شایدها ![]()
خوب بگذریم ... امروز یک سال از اون تصمیم بزرگ می گذره و من فقط اندوهگینم از اینکه چرا زودتر اینکار رو نکردم...
نه اصلا نمی خوام بگم که سخت نبود ... همه اون دلایل عقلایی در بزنگاه های زندگی آزارم داد ... دوری از اجتماع و از دست دادن حرمتهای اجتماعی که در فامیل و خانواده هم اثر گذاشته بود - گاه خفتم رو می چسبید و بغضم رو می ترکوند ... تاوان دادم ... راحت نبود ... از دست دادم ... چیزهایی رو که معیار احترام و دیده شدن - هستند .
دیده شدن ... بزرگترین نیاز بشره ... و من در این یک سال بزرگترین مبارزه ام - مبارزه با اندوه و بغض دیده نشدن بود ... و این مبارزه البته در نهایت سختی - بزرگم کرد ... اونقدر که دیگه نگاه های دیگران - تماشای دیگران و تحسین دیگران برام کمرنگ شد ... کمرنگ نه بی رنگ ...
ما کجا و بی رنگی کجا؟!
امروز که می نویسم هنوز جراحت بعضی از این "از دست دادنها" گلویم را می فشرد ... اما شوق و لذت به دست آوردن ها - مرا بسوی آینده ای روشن - امید می دهد - ان شاءالله
سالهای دور - زمان جاهلیت
موقعی که در کارخانه جات مشغول خدمت به جماعت خودرو سوار بودیم ... مبحثی آموختیم به نام (عجیبه که نمیشه انگلیسی تایپ کرد) فایو اس - یا همان نظام اراستگی سازمانی ... از این نظام یک چیز یادم مونده که سعی میکنم تا حد ممکن تو زندگی رعایت کنم...
"اگر می دانید وسیله ای سالی یکبار هم نیازتون نمیشه دور بیاندازید و اگر هر شش ماه یکبار نیاز دارید در محلی دور از چشم که باعث شلوغی اطرافتون نشه جمع کنید" ... بعد از اون آرامش من برای دور ریختم بعضی از وسایل بی مصرف منزل بیشتر شد
هر وقت شیئی رو می بینم از خودم می پرسم یعنی ممکنه چند وقت دیگه من از اون استفاده کنم؟ اگر جواب سوالم مبهم باشه - یعنی هیچ اطمینانی نیست تا سال دیگه نیازی بهش پیدا کنم ... لذا با خیال راحت میره تو کالاهای ضبط شده که تا یا بیوفته دست سمساریها یا بره دست موتوریهای زباله خشک جمع کن ... دیروز بلاخره بعد از چند سال آزگار از شر یکی ازین اشیاء بلامصرف خونه راحت شدم ... (یک میز نهارخوری هشت نفره) که فقط فضای خونه رو تنگ کرده بود ...
مدتیه هر وقت می خوام وسیله ای بخرم به این فکر میکنم قراره هرچند وقت یکبار مصرف بشه ... اگر از آمار هر هفته یکبار تجاوز کنه - می دانم که نیازی به خریدش نیست ... برای همین آشپزخانه من از مظاهر تجدد کمی دوره ... ( حتما فهمیدید برای اینکه تو این آشپزخانه هر هفته یکبار نهار پخته میشه
)
خدایا گاهی سال به سالی می گذرد و من قادر نیستم حتی یک نماز مقبول به درگاهت بخوانم ... تمنا میکنم مرا مشمول نظام آراستگی درگاهت نکن و از خود نران و به زباله دان " ضالین"ت نیافکن.
امروز فایل پاورپوینتی رو دیدم از ساخت بمبهای عجیبی که که با قرار گرفتن در فضای یک شهر با ایجاد اتصال کوتاه در سیستم های الکترونیکی شهر - همه سیستمها را به یکباره از کار میندازه ... و حتی باعث آتش سوزی در آنها میشه ... از یخچال و کولر و تلویزیون بگیر تا موبایل و برق شهری و ... و این یعنی سکوت مرگبار یک شهر در مدت زمانی کوتاه و برای مدتی بس طولانی ... ظاهرا یکبار در جنگ صربستان و یکبار هم در جریان طوفان صحرا در عراق امتحان شده و خوب جواب داده ![]()
امروز داشتم فکر میکردم ... علل جنگها در طول تاریخ همیشه قدرت طلبی و میل به کشور گشایی نبوده ... گاهی شدت ترس عامل بعضی از جنگهاست ... و اینگونه نیست که ترسو همیشه در موضع دفاع باشد ... شدت ترس عقل را زایل میکند و برای مقابله با این توهم ترسناک- قدم اول در جنگ را ترسو برمی دارد ... فکر میکنم این عامل در جنگهای آینده نقش مهمی بازی کند ... و وحشت و ترس این سالهای آمریکا در سینمای هالیوود از ساخت فیلمهای هیولایی و آخرالزمانی - به شدت آشکار است.
و بعد می فهمی که ساخت اینگونه جنگ افزارهای عجیب نه برای تثبیت قدرت جهانی و آقایی جهان است ... بلکه برای مبارزه با همان ترس غریب از نیروهای مرموزیست که تمام فضای ذهن بیمار و وحشت زده شان را تسخیر کرده است.
کم پیش میاد خیلی کم پیش میاد که آدمی برای مدت چند دقیقه مستمر - به مرگ فکر کنه ... فکر به مرگ بهترین راه برای فهمیدن هدف زندگی ست ... فکر مرگ - شجاعت آفرینه ... بزرگی بخشه - هدف سازه ... (ولی باید دانست از چه زاویه باید به مرگ نگریست ... زاویه دید همان انسان تسخیر شده و یا زاویه دید یک مومن ) و این قصه غریبی ست ...
این تفاوت در زاویه دید است که مومن را نبدیل به همان نیروی مرموزی میکند که همه سلاحهای پیشرفته جنگی دنیا برای مقابله با او و از ترس هیبت او ساخته می شود.
ذکر زیبایی یافتم که اگر خدا بخواهد هر روز بخونم ... عجیب دلنشینه